دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم
بـه دریـا مى زدم در بـاد و آتش خـانـه مى کردم
چه مى شد آه اى موساى من،من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم
نه از تـرس خـدا،از ترس این مـردم به محرابم
اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم
اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم
چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد
چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم
یقین دارم سرانجـام من از ایـن خوبتـر مى شد
اگر از مــرگ هم چون زنـدگى پــروا نمى کردم
سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش
دلــم را چـون انارى کـاش یک شب دانـه مى کردم
علیرضا قـزوه
:: بازدید از این مطلب : 377
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
و انسان هر چه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنـج نـوبت سـجده در هفت آسمان گم شد
شـب میــلاد بـود و تـا ســحرگاه آسـمان رقـصیـد
به زیـر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چین زلفت،چین و غرناطه
میـان مــردم چشـم تـو یـک هنـدوسـتان گـم شد
از آن روزی کـه جــانت را اذان جبــرئیـل آکنـد
خروش صـور اسرافیل در گـوش اذان گم شد
تــو نـوح نـوحی امّـا قصـه ات شـــور دگــر دارد
که در طوفان نامت کشتی پیغمبــران گم شد
شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد
شب معراج زیـر پای تـو صد کهکشان گم شد
ببخش ای محرمان درنقطه ی خال لبت حیران
خیـال از تـو گفتـن داشــتـم امّـا زبـان گـم شد
علیرضا قزوه
:: بازدید از این مطلب : 408
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
کلام شیوا و لهجه دلنشین این استاد اخلاق همچنان در اذهان مردم تهران باقی مانده است.
:: بازدید از این مطلب : 407
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: بازدید از این مطلب : 468
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند.یک روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت:
درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم.من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند.
بنابر این شب كه شد یک كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت:درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم.من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود.
بنابـر این شب كه شد یک كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر بـرد و روی محصول او ریخت.
سالها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است.تا آن كه در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند.آنها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند.
:: بازدید از این مطلب : 440
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یک حکایت عبرت آموز
نقل است "شاه عباس صفوی"رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد و دستورداد تا در سر قلیانها بجای تنباکو، از سرگین اسب استفاده نمایند.
میهمانهامشغول کشیدن قلیان شدند! و دود وبوی پهنِ اسب فضا را پرکرد،اما رجال-از بیم ناراحتی شاه-پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان،تنباکویی به آن خوبی نکشیده اند!
شاه رو به آنها کرده وگفت:«سرقلیانها با بهترین تنباکو پر شده اند،آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است»همه ازتنباکو وعطر آن تعریف کرده وگفتند:«براستی تنباکویی بهتر از این نمیتوان یافت»
شاه به رئیس نگهبانان دربار-که پکهای بسیار عمیقی به قلیان میزد-گفت:«تنباکویش چطور است؟»رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم،پنجاه سال است که قلیان میکشم،اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ام!»
شاه با تحقیر به آنها نگاهی کرد و گفت:
مرده شوی تان ببرد که به خاطر حفظ پست و مقام،حاضرید بجای تنباکو،پِهِن اسب بکشید و بَه بَه و چَه چَه کنید.
:: بازدید از این مطلب : 421
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

:: بازدید از این مطلب : 420
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

در بنی اسرائیل زاهدی بود که هفتاد سال در صومعه ای خدا را عبادت می کرد.بعد از هفتاد سال به پیغمبر آن روزگار وحی آمد که به زاهد بگو عمرت را در عبادت من گذراندی همان گونه که قول دادم به فضل و رحمت خویش بیامرزمت.
زاهد گفت:
من را به فضل و رحمت خویش به بهشت بری؟
پس آن هفتاد سال عبادت چه می شود؟
پـروردگار در همان ساعت دردی را به سمت یکی از دندان هایش فرستاد و فریاد آن زاهد به هوا رفت و پیش پیامبر گریه و زاری نمود و شفا خواست.
وحی آمد:که هفتاد سال عبادت را بده و شفا بگیر.
زاهد قبول کرد.
فرمانی آمد از پروردگار کاینات که:
آن عبادت های تـو در مقابل درد دندان افتاد،چه ماند اینجا به جز فضل و رحمت من.
کشف الاسرار/ جلد 4
:: بازدید از این مطلب : 459
|
امتیاز مطلب : 87
|
تعداد امتیازدهندگان : 28
|
مجموع امتیاز : 28

نام سرزمین الموت را درآثار هنرمندان مختلف از سراسر جهان می توان دید.
به عبارت دیگر الموت در آن سوی مرزها شناخته شده تر از داخل ایران است.
اینم اضافه کنم که کلمه assassin که به معنی قاتل در فرهنگ لغت انگلیسی اومده از کلمه حشاشین در زمان حسن صباح گرفته شده.همچنین بازی معروفassassins cread از منطقه الموت الهام گرفته.این عکس هم مربوط به همین بازی است.
چند نمونه از آثار هنری در رابطه با الموت:
۱.رمانی به اسم الموت درسال ۱۹۳۸توسط نویسنده اسلوونیایی ولادیمیر بارتول به رشته تحریر درآمده است.این رمان به عنوان مشهورترین محصول ادبیات اسلوونی شناخته می شود.
۲.نویسنده آمریکایی جودیت تار مجموعه رمانهایی را با موضوعیت الموت به رشته تحریر درآورده است.
۳.الموت شهر پرنسس تامینا در فیلم شاهزاده ایران:ماسههای زمان معرفی شده است.البته مجموعه فیلم های شاهزاده ایران سند تاریخی ندارند و بیشتر بر اساس افسانه های محلی الموت ساخته شده اند.
:: بازدید از این مطلب : 415
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دلا تا باغ سنگی،در تـو فـروردین نخـواهد شد
به روز مرگ شعرت سوره ی یاسین نخواهد شد
فریبت می دهند این فصل ها تقـویم ها،گل ها
از اسفند شما پیـداست فـروردین نخـواهد شد
مگر در جستجوی ربّنای تازه ای باشیم
وگرنه صد دعا زین دست،یک نفرین نخواهد شد
مترسانیدمان از مــرگ،مـا پیغمبــر مــرگیم
خدا با ما که دلتنگیم،سرسنگین نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است،اسبی زین نخواهد شد!
علیرضا قزوه
:: بازدید از این مطلب : 392
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید