مَثَلُ الدُّنیا مَثَل مَاءِ البَحر،
كُلَّما شربَ مِنهُ العَطشان
أزدادَ عَطَشاً حَتّی یقتِله
دنیا چون آب دریاست،
هر چه تشنه كامش بیشتر نوشد،
بیشتر تشنه شود تا او را بكشد.
تحفالعقول،ص 417
:: بازدید از این مطلب : 349
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 09 فروردین 1392
|
|

:: بازدید از این مطلب : 813
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 09 فروردین 1392
|
|
من موندم این مخترع نون تافتون چه فکری کرده این همه سوراخ گذاشته رو این نوون؟
یه لقمه درست حسابیم نمی شه گرفت همش نشت می کنه!
ما از اون پیـرمرد،پیـر زنای بی آزاری می شیم که
حوصله ی کسی رو سر نمی بریم !
یه لپ تاپ بهمون بدن همه چی حله !
من مسئول چیزی هستم که میگم،نه چیزی که تـو ازش برداشت میکنی...!
:: بازدید از این مطلب : 408
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 09 فروردین 1392
|
|
ايام شهادت بی بی دو عالم،حضرت فاطمه زهرا (س) را به محضر حضرت آقا امام زمان(عج)
و شما بزرگواران و بـر تمامی شيعيان و دلسوختگان آن حضرت تسليت عرض می نمایم.

:: بازدید از این مطلب : 488
|
امتیاز مطلب : 50
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 07 فروردین 1392
|
|
روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند،در جواب گفت:
اگر زن یا مـرد دارای ادب و اخلاق باشند: نمره یک می دهیم 1
اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم : 10
اگر پـول هم داشته باشند 2 تا صفر جلوی عـدد یک می گذاریم : 100
اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفر جلوی عـدد یک می گذاریم : 1000
ولی اگر زمانی عدد 1 رفت (اخلاق)؛ چیزی به جز صفر باقی نمی ماند، 000
صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد و این یادآور کلام
حکیم ارد بزرگ است که می گوید:
نخستین گام در راه پیـروزی،آموختن ادب است و نکو داشت دیگران.
کتاب سرخ
:: بازدید از این مطلب : 456
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 07 فروردین 1392
|
|
مـرد جوان به حکیم ارد بزرگ گفت:تنهایم! و سکوت کرد سرش را پایین انداخت...
چند لحظه ایی ساکت بـود در همان حال،دوباره گفت:
کسی در کنارم نمی ماند نه دوست و نه ...
حکیم دست بر شانه اش گذاشت و گفت:مهربان باش تا هرگز تنها نشوی...
جـوان سرش را بلند کرد بـرق خاصی در چشمانش دیـده می شد.
حکیم بزرگ باز گفت:هیچ دری به روی مهربانان بسته نخواهد ماند.
کتاب سرخ
:: بازدید از این مطلب : 425
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 07 فروردین 1392
|
|
یک زوج انگلیسی در اوایل 60 سالگی،در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و در تمام این مدت به هم وفادارموندین،هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووه! من می خوام به همراه همسر عزیزم،دور دنیـا سفر کنم.
پری چوب جادووییش رو تکون داد و...اجی مجی لا ترجی
دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود،چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:
باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد و بعد با کمال پُـر رویی گفت: خب،این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقـط یک بار در زنـدگی آدم اتفـاق می افته، بنابر این،خیلی متأسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو،آرزوه دیگه
پری چوب جادوییش و چرخوند و...
اجی مجی لا ترجی
و آقا 92 ساله شد!
خانمش تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش افتاد از جاش بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگه همسر من نیستی پیرمرد !!
مرد با چشمانی گریان بدنبال همسرش با پشتی خمیده می دوید و می گفت:من عاشقتم !!! حتما پیرمرد این جمله حکیم ارد بزرگ رو نشنیده بود که:
مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند،به اشک به دنبالش خواهد دوید.
:: بازدید از این مطلب : 419
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 07 فروردین 1392
|
|
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
بقیه قورباغه ها درکنار گودال جمع شدند و وقتی دیدندکه گودال چقدرعمیق است به دو قورباغه
دیگر گفتند:که دیگر چاره ای نیست شما بـه زودی خواهید مُـرد.
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام تـوانشان کوشیدند که از گودال بیـرون بپرند.
اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند:
که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مُـرد.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.
سرانجام به داخل گودال پرت شد و مُــرد.
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.
هر چه بقیه قورباغه ها فـریـاد می زدند که تلاش بیشتر فـایـده ای نـدارد او مصمم تر می شد تا
اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد.
بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرف های ما را نمی شنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست.
در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.
کتاب سرخ
:: بازدید از این مطلب : 650
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 07 فروردین 1392
|
|
هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و زن مصری اش فوزیه در سال 1317 خورشیدی چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیله ی راه آهن جنوب به تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.
دریکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور میدهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بـوده دیوارها را موقتاً سفیدنمایند،و به این منظور با پـولی که از کدخدای ده می گیرند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیه ی دیوارها را ماست مالی کردند.
قدمت ریشه ی تاریخی این اصطلاح(ماست مالی) از شصت سال نمیگذرد،و ماجرای این ماست مالی مدت ها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بـود.
حکیم ارد بزرگ می گوید:
(فرمانروایان تنهاپاسخگوی زمان حال خویش نیستندآنها به گذشتگان و آیندگان نیز پاسخگویند(.
به یقین الان همه خوانندگان این حکایت در ذهنشان این سوال نقش می بندد که محمدرضا پهلوی و پدرش رضا شاه که در آن زمان زنده بود در بهبه جنگ جهانی دوم و آن همه خطر که ایران را تهدید می کرد چون سه سال بعد از تاریخ این ازدواج،نیروهای متفقین به ایران حمله نمودند چطور ذهنشان درگیر این حاشیه های خنده آور بوده است کاش در پی تجهیـز قشون و سرباز بـودند به جای رنگ و لعاب...
کتاب سرخ
:: بازدید از این مطلب : 424
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 07 فروردین 1392
|
|
آن روز صبح یک دسته صورتحساب تازه رسیده بـود.
نامه شرکت بیمه،از لغو شدن قرارداد هایشان خبر می داد.
زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در جریان بگذارد.
آشپزخانه بـوی گاز می داد.
روی میز کار شوهرش نامه ای پیدار کرد.
«...پول بیمه عمر من برای زندگی تـو و بچه ها کافی خواهد بود...»
نوشته Monica Ware
ترجمه گیتا گرگانی
:: بازدید از این مطلب : 426
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 07 فروردین 1392
|
|
|
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید