عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

 

تـو از روح خـدایـی تا ثریا هـم مجالــی هست

ببین از سیب حوا در زمین هم سیب کالی هست؟

تـو سبــزی ، سبـز سبــزی ، با تمام معنی بـودن

ببین از نسل تو ای سبز اینجا هم نهالی هست؟

ببین ای یوسف زیبـــا که در تعبیــر خواب من

برای چشمه ی عشق و محبت خشکسالی هست؟

تمام فصلهای من زمستانی است طولانی

نمی دانم برای فصل هایم اعتدالی هست؟

اگر چه عشق را با گل هــزاران بار می چینم

نمی دانم که آیا  در زمستان پامچالی هست؟

سوالات دلـــم در سینــه ام  محبـوس می مانند

و می پرسم همیشه از خودم  آیا سوالی هست؟

 

فرهاد مرادی

 



:: بازدید از این مطلب : 865
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 

مـردی که دائـم در مسیر پاک نور است

از چالـه های معصیت همواره دور است

دل در حـریـــــم سرزمیـن عشــق دارد

در اظطراب جاده ها مردی صبور است

در پیش رو صد مرحله افتـادن و کوه

آیینه ای از پایداری همچو مور است

اندیشه ی ماهی فقط آغوش دریاست

گرچه مسیــر رودخانه غــرق تـور است

بایـد بــرای راه  فکـــــــــری کــــرد  آری

با عشق باید رفت وقتی عقل کور است

 

 

فرهاد مرادی

 



:: بازدید از این مطلب : 845
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 


قسم بر ریشه ی ایمانت ای عشق

شدم  هر بار من حیرانت ای عشق

کدامین چشـم زیبــــایی گــــرفتـــه

نگاه عــــاشقی از جـانت ای عشق

 

 

بیـا چشمان ما را باز تر کن

غــروب روزها را باز سر کن

برای نغمـه های عـاشقانه

قناریهای عاشق را خبر کن

 

 

بیـا چشمی به راه تــو نشسته

و مردی که غرورش را شکسته

برای گفتن یک حرف از عشق

لبانش را نگاهت باز بستـه

   

 



:: بازدید از این مطلب : 1038
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

منی کـه با تمـام  درد ها ســر در گـریبـــــانم

تمام زندگی را شاخ و برگی خشک می دانم

زبانــــم در تلنبار غـم و درد است می دانم

و چون روح شقایق با زبانی لال می خوانم

تـو از آیینـه ها می پرسی و من از زبان گل

تـو آن تصویر می بینی و من در خاک می مانم

منم آن چوب خشک جنگلی در دست های تو

بیا آتش بـزن !  آتش بـزن !  آتش !  بسوزانـم  

اگر چه کوچه های شهر با من آشنا هستند

ولی چنـدی است آواره در آن بـی نقطـه میدانم

همیشه مونس من در شکوه خلوتم شعر است

و هر شب بر حضور خواجه ی شیراز مهمانم

نگاه چشمهایم ! حلقه ای شد روی در شاید

بیــاید تا بتــابد در غــــــروب ســـرد چشمانـم

فرهاد مرادی



:: بازدید از این مطلب : 921
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 

گــونه های خیس از آن شماست

عشق هم پیوسته مهمان شماست

آسمان در حیرت خود مانده است

وسعت یک آسمان جان شماست

تیله های چشمتان سرشار خون

عاشقی در خون جوشان شماست

حسرت یک حرف دل از آن ماست

عین و شین در قاف قربان شماست

کار طـو فـان با تلاطـم حـاصل

جزر و مد اشـک چشمان شماست

کاش می شد جمله ای زیبا نوشت

جمله ای زیبــا که شایان شماست

 

فرهاد مرادی

 



:: بازدید از این مطلب : 1032
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تـو

سپندوار زکف داده ام عنان بی تـو

ز تلخ کامی دوران نشد دلــم فارغ

ز جام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

چو آسمان مه آلـــوده ام  ز تنگ دلی

پر است سینه ام ز اندوه گران بی تو

نسیم صبح نمی آورد تـرانه شوق

سـر بـــــهار ندارند بلبـلان بـی تـو

لب از حکایت شبهای تار می بندم

اگر امان دهدم چشم خون فشان بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان

نمی زند سخنـم آتشـی به جـان بی تـو

زبی دلی و خموشی چون نقش تصویرم

نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو

عقیـق صبــر بـه زیـــر زبان تشنـه نهم

چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو

گزارش غــم دل را مگـر کنـم چو امین

جدا ز خلق به محراب جمکـران بی تو


 

مقام معظم رهبری



:: بازدید از این مطلب : 1433
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

در جواب به شعر معروف حضرت امام خمینی (ره)

 

تو كه خود خال لبی از چه گرفتار شدی

تـو طبيب همه ای از چه تـو بيـــمار شدی

تو كه فارق شده بودی ز همه كان و مكان

دار منصور بريدی همه تن دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

ای كه در قـول و عمل شهــــره بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشيدی

وه كه بـر مسجديـان نقطـه پـــرگار شدی

خرقه پيــر خراباتی ما سيره توست

امت از گفته در بار تو هشيار شدی

واعـظ شهـــر همه عمـــر بـــزد لاف من

ی دم عيسی مسيح از تو پديدار شدی

يادی از ما بنما  ای شده آسـوده ز غـم

ببريدی ز همه خلق و به حق يار شدی


مقام معظم رهبری(مدظله العالی)




:: بازدید از این مطلب : 881
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 
از سرجان بهر پیـوند کسان برخاستم               

چون الف در وصل دلها از میان بر خاستم

واژگون  هر چند جام روزیم چون لاله بـود            

از کنار خوان قسمت  شادمان برخاستم

بــزم هستی را فرض مهر فروزان تــو بـود       

همچو شبنم چهره چون کردی عیان برخاستم

همچو بلبل با گــران جانان ندارم الفتی         

طوطیان چون لب گشودند از میان برخاستم

از لگد کـوب حـواث عمــــر دیگر یافتم                 

چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم

طاقت دم سردی  دوران ندارم همچو گل           

دربهار افکنده رخت ودر خزان بر خاستم

آزمودم عیش راحت را بـه کنج دام تـو               

از سر جولانگه کون ومکان بر خاستم

صحبت شورده حالان مایه شوریدگی است   

با امین هر گه نشستم  بی امان برخاستم

 

 

 

مقام معظم رهبری

 



:: بازدید از این مطلب : 982
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 
دل را ز بی خودی سـر از خود رمیـدن است

جـــان را هــوای از قفس تن پـــریـدن است

از بیـــم مـرگ نیست که سـر داده ام فغـان

بانگ جرس به شوق به منزل رسیدن است

دستـم نمی رسد که دل از سینـه برکنـم

باری عـلاج شـوق گـریبـــان دریـدن است

شامم سیه تر است زگیسوی سرکشت

خـورشید من برآی که وقت دمیـدن است

بــوی تـو  ای خلاصه گلــزار  زندگی

مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است

بگرفت آب و رنگ ز فیض حضــور تـو

هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم

تقدیـر غصـه دل من ناشنیـدن است

آن را که لب به دام هـــرس گشـت آشـــــنا

روزی «امین» سزا لب حسرت گزیدن است

  

مقام معظم رهبری


 



:: بازدید از این مطلب : 954
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 

مقام معظمرهبری

سرخوش ز سبوی غم  پنهانی  خویشم        

چون زلف تــو سرگرم پریشـانی خویشم

در بـــزم  وصال  تــو  نگویم  زکم وبیش        

چون آیینه خوکرده به حیرانی خویشم

لب  باز  نکردم  به  خروشـی  و  فغان         

من  محــرم  راز دل  طـوفانی  خویشم

یک  چند پشیمان شدم از رندی و مستی       

عمـری  پشیمـان  ز  پشیمـانی  خویشـم

از شوق  شکر خند لبش جان نسپردم          

شــرمنـده  جـانان  بگـرانجـانی خویشم

بشکستـه تر از خویش ندیـدم به همه عمر

افســرده دل از خویشـم و زندانی خویشـم

 

هـر چند  امین  بستــه  دنیـــا  نیـم  اما           

دلبستــه   یاران  خـــراسانی   خویشم

 

 



:: بازدید از این مطلب : 988
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران