عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

 

تمام لحظه هایت را غـــــــــــروب درد می دانی

و غم را در غزلهایت به جای عشق می خوانی

همیشه در خیـــابان با تن خستـه غمـی داری

و می گویی به زیر لب (منم در خویش زندانی)

صدای موج می پیچد چنان در ساحل چشمت

که می فهمم مثل در یای خـــــــــــــــروشانی

و گاهی از دل کــوه جنــون فـریاد می آری

که ازپژواک صوتت شهر می فهمد پریشانی

چنان از وسعت غـم های تـو در غربتــم امـروز

که می گویم همیشه با خودم غم را نمی دانی

چنان آشفتـه ای در دل که با تن پوشـی از آتـش

«به خود حق میدهی در کوچه سیگاری بگیرانی»


 

 

فرهاد مرادی



:: بازدید از این مطلب : 882
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

ای چشـم های خیـــــره در آرزوی دیــدار

دیریست مانده بر جای ته کامهای سیگار

اما هنــوز در دور حتـی سراب هم نیست

تا لحظه ای بیـــابـــــم آرامشی از این کار

مانـدم دوباره خیـــــــــــــره  در راه تا بیاید

روز و شبــم یکی شد در سرزمین اسرار

ابـــر سیــاه زخمی غـرید بر ســـــــر من

برخیز ای شکسته ، ای مانده در غم یار

ماندم دو باره مثل دیروزهای امروز

تا بشکنم دوباره آئینـه مثل هر بار

ای کاش رفتـه بــودی از آسمان ذهنم

دیری است مانده ام من در آرزوی دیدار

گل کردی و همیشه در ذهن من شکفتی

برگرد تا همیشه غـــــــــــم را ز شانه بردار


 

فرهاد مرادی



:: بازدید از این مطلب : 938
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 

چشمهایم در هوایت خیره بر در مانده است

باز هـم در آرزویت چشمهــا تر مـانــده است

چند سالی  می شود کز من جدا هستی ولی

عشق بی نام و نشانت باز در سـر مانـده است

می روم تا آسمان در آرزوی دیدنت

درقفس های زمینی عشق بی پرمانده است

در زمین در سرزمین جبـــــــــــــــری آدم هنوز

چون مترسک از من و تـو باز پیکر مانده است

تا همیشه من اسیــــــــــر ساعت دیـواریــــم

در عبـور لحظه ها یک لحظه آخـر مانده است

کاش می شد بگذری از چشمهایم لحظه ای

چشمهایـم در هوایت خیـره بر در مانده است

 

فرهاد مرادی


 



:: بازدید از این مطلب : 1016
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

دو باره آمــده ای بر فضــای خانه ی من

توان عشـق نمانده به روی شانه ی من

دو باره آمـــدی و زخـم کهنـه ام گل کرد

شکسته دل تن خسته همین نشانه ی من

اگر چه بــوی غــــریبـی نشستـه بر تن تـو

« دلــم گرفته برایت » همین بهـانه ی من

منی که در دل دریا  اسیــــــر طــــــوفانــم

دوباره نیست کسی که شود کرانه ی من

صــدای صائقـه پیچیـد در فضــــــای تنــــم

تگرگ سرد نشسته به سقف خانه ی من

هــوای عشـــــق دمیده دوباره بـر دل تـو

سرود خستگی و غم شده ترانـه ی من

 

تمام  زندگـی من دلـی است بـی طاقت

برو که خستگی و غم شده زمانه ی من



فرهاد مرادی



:: بازدید از این مطلب : 933
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

رقص گندمــزار شوری تازه داشت

آفتــاب عشـق نـــوری تازه داشت

جاده های سخت فرسنگی هنوز

عاقبت پیوستـه دوری تازه داشت

چشمهـای خیــره اینجا بی فروغ

شاید اینجا عشق کوری تازه داشت

در پس احساسها گم گشتـه بود

مرد یک حس صبـوری تازه داشت

او برای صید ماهیهای پیـــر

با دل مغـرور تـوری تازه داشت

مرگ خود را در دلش می پر وراند

در خودش انگار گوری تازه داشت

 

فرهاد مرادی



:: بازدید از این مطلب : 925
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391


وقتی که نام  پاک تو جاری ا ست بر زبان

انگار فارغ است دل از گــــــردش زمان  

در خاطرات سوخته ی ذهن خسته ام

تنـها نگاه شعلـه ورت می شـود عیـان  

چشم نیـاز خویش به چشمت گشوده ام

شاید کنی دوباره نگاهـم عزیز جان  

آنقدر تشنه ام که دعا می کنم مگر

از آسمان شــراب ببـارد به جاممان  

من بی شما شکسته ترین مرد عاشقم

یک جملـه صـادقـانـه نوشتــــم برایتـــان

از پیــرها دگــر سخن عشــق را مپـرس

شوری است عاشقانه در اندیشه جوان

 

 

فرهاد مرادی

 



:: بازدید از این مطلب : 965
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 

رها شو  ای دل مغرور از کمند غـرور

غرور با تـو عجین است ای دل مغرور

 

تـو از عشیره ی جهلی و از قبیله ی ظلم

همیشه از تـو گریزان شکوه جذبه ی نـور

 

به چشم خیره ی من بنگرید و بی تردید

حقیقتی است ز چشمان خفتـه یک کور

 

مرا به زمـزمه ای  عـــاشقانه تر خـوانید

که رفته است دگر از دل آن ترانه و شور

 

به چهره ام منگر من نمایی از دردم

به سینه ام غم مجنون ز ابتدا تا گور

 

به ساز سینه ی خود پاسخی ندادم چون

همیشه هست به دل نالـه های یک تنبـور

 

مرا به محکمه ی سبــــــز سینــه ها ببرید

اگر چه هست ز چهره همیشه شرم حضور



فرهاد مرادی

 



:: بازدید از این مطلب : 944
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 

شوق رفتن بود و من پیوسته در راهـی غریب

در نگاهم موج حســـــرت در دلـم آهـی غریب

گرچه در محدوده ی شاهی گدایی خسته ام

مانـده ام در سرزمین غربت شاهی غریب

باز هم فصل درو شد کاه و گنـدم روی هم

خرمن تقدیر هم شد من شدم کاهی غریب

یوسفم اما دلـــم در حســـرت یوسف شدن

شاید افتم مثل یوسف در دل چاهی  غریب

من به راه خویش عادت کرده ام اما هنوز

راه در اندیشـه ام گه آشنا گاهـی غریب

آسمان غربت من در سیـــاهی مانده است

چشمهایم خیره برشب در پی ماهی غریب

 

فرهاد مرادی

 



:: بازدید از این مطلب : 1013
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

 

در زمین دیـر زمانی است زمین گیر شدم

آسیـابان فلک گفت که من پیــــــــر شدم

زندگی سهم من از مرحله ی عشـق نبود

بس که غم خوردم از این سفره ی غم سیر شدم

تیـــر جـــادوی نگاهی به نگاهی افتاد

لا جرم ،آمـدم و حاصل این تیـــر شدم

روزگاریست در اندیشه ی خود غوطه ورم

آمدم حیف که بازیچه ی تقدیر شدم

کودکی بـودم و وابستـه به مهـر مادر

روزگاریست که من طعمه ی تغییر شدم

سالها مثل کتابـی که سراسر درد است

در غــم و درد فـــرو ماندم و تفسیر شدم

 


 

فرهاد مرادی



:: بازدید از این مطلب : 891
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

تقدیم به مولای سبز پوش  موعود امام زمان (عج)

 

ماندیــم ز دیدار تــــــو  آواره و  حیــــــــــــــــران

ای عشق خدایی همه ای چشمه ی جوشان!

چشمان شقایق همه در راه تــو  مانده است

ای شور غــــــــــــزل در نفس  سبــــز بهـاران

دیریست در اندیشه ی خود غوطه ورم تا

با نام تــو آذین شود این سینـه به عرفان

سرگشته و حیران همه در ورطه ی طوفان

ای ساحل امنیت این شیعه مسلمان

زندان جنون گشته زمین بی نفس تو

برگرد بیـا ما همه چون خیل اسیـران

مولود تویـی وعـده ی موعود تویی تـو

برگرد عدالت بنما  ظلـــــم بســـوزان

تو آیه ی عشقی تو همه سوره ی عدلی

ای نـور تجلی شده از صـاحب قـــــرآن

در حد توان نیست که وصف تو بگویند

گــر جمع شـوند و بنـگارند دبـیــــران!

 

فرهاد مرادی



:: بازدید از این مطلب : 835
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران