عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منی کـه با تمـام  درد ها ســر در گـریبـــــانم

تمام زندگی را شاخ و برگی خشک می دانم

زبانــــم در تلنبار غـم و درد است می دانم

و چون روح شقایق با زبانی لال می خوانم

تـو از آیینـه ها می پرسی و من از زبان گل

تـو آن تصویر می بینی و من در خاک می مانم

منم آن چوب خشک جنگلی در دست های تو

بیا آتش بـزن !  آتش بـزن !  آتش !  بسوزانـم  

اگر چه کوچه های شهر با من آشنا هستند

ولی چنـدی است آواره در آن بـی نقطـه میدانم

همیشه مونس من در شکوه خلوتم شعر است

و هر شب بر حضور خواجه ی شیراز مهمانم

نگاه چشمهایم ! حلقه ای شد روی در شاید

بیــاید تا بتــابد در غــــــروب ســـرد چشمانـم

فرهاد مرادی




:: بازدید از این مطلب : 925
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا