عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منی کـه با تمـام  درد ها ســر در گـریبـــــانم

تمام زندگی را شاخ و برگی خشک می دانم

زبانــــم در تلنبار غـم و درد است می دانم

و چون روح شقایق با زبانی لال می خوانم

تـو از آیینـه ها می پرسی و من از زبان گل

تـو آن تصویر می بینی و من در خاک می مانم

منم آن چوب خشک جنگلی در دست های تو

بیا آتش بـزن !  آتش بـزن !  آتش !  بسوزانـم  

اگر چه کوچه های شهر با من آشنا هستند

ولی چنـدی است آواره در آن بـی نقطـه میدانم

همیشه مونس من در شکوه خلوتم شعر است

و هر شب بر حضور خواجه ی شیراز مهمانم

نگاه چشمهایم ! حلقه ای شد روی در شاید

بیــاید تا بتــابد در غــــــروب ســـرد چشمانـم

فرهاد مرادی




:: بازدید از این مطلب : 919
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : جمعه 16 تیر 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران