عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
مـرد جوان  به حکیم ارد بزرگ گفت:تنهایم! و سکوت کرد سرش را پایین انداخت...

چند لحظه ایی ساکت بـود در همان حال،دوباره گفت:

کسی در کنارم نمی ماند نه دوست و نه ...

حکیم دست بر شانه اش گذاشت و گفت:مهربان باش تا هرگز تنها نشوی...

جـوان سرش را بلند کرد بـرق خاصی در چشمانش دیـده می شد.

حکیم بزرگ باز گفت:هیچ دری به روی مهربانان بسته نخواهد ماند.

کتاب سرخ

 




:: بازدید از این مطلب : 415
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 07 فروردین 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران