عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

رامبد کیف مدرسـه را با عجله گوشـه ای پـرتـاب کــــرد و

بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود،رفت.

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد.

پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود

در جیبش ریـخت و با سـرعت از خـانـه خـارج شد.

وارد مغازه شد.با ذوق گفت:ببخشید آقا !

یه کمربند می خواستم.آخه،آخه فردا تولد پدرم هست... .

مغازه دار میگه: به به.مبارک باشه.چه جوری باشه؟

چرم یا معمولی،مشکی یا قهوه ای، ...

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت.

- فرقی نداره.فقط ...،فقط دردش کم باشه!!!

 

کتاب سرخ

 

 




:: بازدید از این مطلب : 416
|
امتیاز مطلب : 149
|
تعداد امتیازدهندگان : 36
|
مجموع امتیاز : 36
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 06 فروردین 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟