عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

 علامه حلی در شب جمعه ‏ای تنها به زیارت امام حسین علیه‏ السلام می‏رفت.سواره بود و شلاقی در دستش.اتفاقاً در راه عربی که پیاده به سمت کربلا می‏رفت،با او همراه شد.بین راه مرد عرب مسئله‏ ای را مطرح کرد.

 

 





علامه حلی خیلی زود فهمید مرد عرب بسیار با اطلاع و عالم است.چند سوال کرد تا بفهمد مرد عرب چه عیار علمی‏ ای دارد.او هم همه را جواب داد.علامه از علم مرد عرب به وجد آمده بود،جواب تمام مشکلات علمی‏اش را یکی یکی می‏گرفت.

 

 

 

در بین سوال و جواب‏ ها نظرشان متفاوت شد.

علامه فتوای عرب را قبول نکرد و گفت:

این فتوا بر خلاف اصل و قاعده است و روایتی برای استناد ندارد.

 

مردعرب گفت:دلیل این حکم که من گفتم،حدیثی است که شیخ طوسی درکتاب تهذیب نوشته است.علامه گفت:این حدیث را درتهدیب ندیده‏ ام.
مرد گفت:
درآن نسخه‏ ای که تو ازتهذیب داری ازابتدا بشمارد،درفلان صفحه و فلان سطرپیدا می‏کنی.
علامه از شدت علم و دانستن غیب شک برد که شاید همراهش امام زمان(عجل‏الله تعالی فرجه ‏الشریف) است.
ناگاه شلاق از دستش افتاد.

 

مرد عرب خم شد تا شلاق را بردارد.
علامه گفت:به نظر شما ملاقات با امام زمان(عجل‏الله تعالی فرجه ‏الشریف)امکان دارد؟

مردعرب شلاق علامه را در دستش گذاشت و گفت:
چطور نمی ‏شود درحالی که دستش در دستان توست.
علامه ازبالای مرکبش پایین افتاد و پای امام را بوسید و ازشوق زیاد بیهوش شد.
به هوش که آمد،هیچ کس در آنجا نبود.ناراحت شد و افسرده.
وقتی به خانه برگشت،کتاب تهذیبش را برداشت.
به صفحه ‏ای که امام گفته بـود نگریست و حدیث را دید.
کنار حدیث و در حاشیه کتاب نوشت:
این حدیثی است که مولای من صاحب ‏الامر من را به آن خبر دادند.

 



:: بازدید از این مطلب : 892
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 25 مهر 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران