عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

 

روزی لقمان در کنار چشمه ای نشستـه بود.

مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید:

چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟

لقمان گفت: راه بــرو.

آن مـرد پنداشت که لقمان نشنیده است.

دوباره سوال کرد: مگـر نشنیـدی؟

پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟

لقمان گفت: راه بــرو.

آن مـرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد.

زمانی که چند قدمی راه رفته بود،لقمان به بانگ بلند گفت:

ای مــرد،یک ساعت دیگـر بدان ده خواهی رسید.

مرد گفت: چـــرا اوّل نگفتی؟

لقمان گفت:

چون راه رفتن تـو را ندیده بـودم،نمی دانستم تند می روی یا کند.

حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید.

 


 

آپلود عکس رایگان و دائمی



:: بازدید از این مطلب : 721
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 06 اسفند 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید