عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

 

روزی لقمان در کنار چشمه ای نشستـه بود.

مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید:

چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟

لقمان گفت: راه بــرو.

آن مـرد پنداشت که لقمان نشنیده است.

دوباره سوال کرد: مگـر نشنیـدی؟

پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟

لقمان گفت: راه بــرو.

آن مـرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد.

زمانی که چند قدمی راه رفته بود،لقمان به بانگ بلند گفت:

ای مــرد،یک ساعت دیگـر بدان ده خواهی رسید.

مرد گفت: چـــرا اوّل نگفتی؟

لقمان گفت:

چون راه رفتن تـو را ندیده بـودم،نمی دانستم تند می روی یا کند.

حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید.

 


 

آپلود عکس رایگان و دائمی



:: بازدید از این مطلب : 709
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 06 اسفند 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران