
روزی لقمان در کنار چشمه ای نشستـه بود.
مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید:
چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟
لقمان گفت: راه بــرو.
آن مـرد پنداشت که لقمان نشنیده است.
دوباره سوال کرد: مگـر نشنیـدی؟
پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟
لقمان گفت: راه بــرو.
آن مـرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد.
زمانی که چند قدمی راه رفته بود،لقمان به بانگ بلند گفت:
ای مــرد،یک ساعت دیگـر بدان ده خواهی رسید.
مرد گفت: چـــرا اوّل نگفتی؟
لقمان گفت:
چون راه رفتن تـو را ندیده بـودم،نمی دانستم تند می روی یا کند.
حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید.


:: بازدید از این مطلب : 709
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7