عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :



دشت غوغا بود، غوغا بود،غوغا در غدير
موج مى ‏زد سيل مردم،مثل دريا در غدير




دشت غوغا بود، غوغا بود،غوغا در غدير
موج مى ‏زد سيل مردم،مثل دريا در غدير
تشنگيها بود و توفان بود و شن بود و غبار
محشرى از هر چه با خود داشت صحرا،در غدير


كاروان آرام و بى تشويش لنگر مى‏ گرفت
تا بگيــــرد كاروان سالارشان جـا در غديـر
گردها خوابيد كم كم،كاروان خـاموش شد
تا پيمبــر خود چه خواهد گفت آيا در غدير!


تا افق انبوه مردان صحارى بود و دشت
و سكوتى، تا كند آن مـرد لب وا در غدير
مرد اما با نگاهى گرم در چشمان شوق
جستجو مى‏كرد محبوبش على را در غدير


پس به مردان عرب فرمود:«بعد از من على است
هر كه من مولاى اويـــم اوست مولا در غديـــــر»
گردها خوابيده بود و كاروان خاموش بود
خوانده مى‏شد انتهاى قصه ما در غدير


در شكـــوه كــاروان آن روز با آهنـــگ زنـگ
بى گمان بارى رقم مى‏ خورد فردا در غدير
اى فـراموشان باطل! سـر به پايين افكنيد!
چون پيمبــر دست حق را بـرد بالا در غدير


حيف! اما كاروان منزل به منزل مى ‏گذشت



:: بازدید از این مطلب : 777
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : دوشنبه 08 آبان 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید