عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :



دشت غوغا بود، غوغا بود،غوغا در غدير
موج مى ‏زد سيل مردم،مثل دريا در غدير




دشت غوغا بود، غوغا بود،غوغا در غدير
موج مى ‏زد سيل مردم،مثل دريا در غدير
تشنگيها بود و توفان بود و شن بود و غبار
محشرى از هر چه با خود داشت صحرا،در غدير


كاروان آرام و بى تشويش لنگر مى‏ گرفت
تا بگيــــرد كاروان سالارشان جـا در غديـر
گردها خوابيد كم كم،كاروان خـاموش شد
تا پيمبــر خود چه خواهد گفت آيا در غدير!


تا افق انبوه مردان صحارى بود و دشت
و سكوتى، تا كند آن مـرد لب وا در غدير
مرد اما با نگاهى گرم در چشمان شوق
جستجو مى‏كرد محبوبش على را در غدير


پس به مردان عرب فرمود:«بعد از من على است
هر كه من مولاى اويـــم اوست مولا در غديـــــر»
گردها خوابيده بود و كاروان خاموش بود
خوانده مى‏شد انتهاى قصه ما در غدير


در شكـــوه كــاروان آن روز با آهنـــگ زنـگ
بى گمان بارى رقم مى‏ خورد فردا در غدير
اى فـراموشان باطل! سـر به پايين افكنيد!
چون پيمبــر دست حق را بـرد بالا در غدير


حيف! اما كاروان منزل به منزل مى ‏گذشت



:: بازدید از این مطلب : 766
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : دوشنبه 08 آبان 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران