کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.
لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست.
بالای سرش را نگاه کرد.تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.
در حال فکر کردن سرش را خاراند ودید که میمون ها همین کار را کردند.
او کلاه را از سرش بـرداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.به فکـرش رسید…که کلاه
خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمون ها هم کلاه ها را بطرف زمین پـرت کردند.
او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بـزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تأکید
کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.
یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیـر درختی استـراحت کرد و همان قضیـه برایش
اتفاق افتاد.او شروع به خاراندن سرش کرد.
میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.
نهایتا کلاهش رابرروی زمین انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه را از سرش برداشت و در گوشی محکمی به او زد و
گفت: فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری.
:: بازدید از این مطلب : 1034
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: بازدید از این مطلب : 1520
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

:: بازدید از این مطلب : 1145
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به ما می گفتند نباید پپسی بخورید،
گناه دارد.
وقتی به تهران آمدم،
اولین کاری که کردم،
از یک دستفروشی یک پپسی گرفتم.
درش تالاپ صدا کرد و باز شد.
...بعد خوردم دیدم که خیلی شیرین است.
آن روز نتیجه گرفتم که گناه شیرین است.
حسین پناهی
:: بازدید از این مطلب : 1058
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا
مستعد سفـــر شهر خدا کرد مرا
از گلستان کرم طرفه نسیـمی بوزید
که سراپای پر از عطر و صفا کرد مرا
نازم آن دوست که با لطف سلیمانی خویش
پــــلـه از سلسـله دیـــو دعــا کـــــرد مـــرا
فیض روحالقدسم کرد رها از ظلمات
همرهـی تا به لـب آب بقـا کرد مـرا
من نبودم بجز از جاهل گم کرده رهی
لایـــق مکتب فخــر النجبا کـــرد مـــرا
در شگفتم ز کرامات و خطاپوشی او
من خطا کردم و او مهر و وفا کرد مرا
دست از دامن این پیک مبـارک نکشم
که به مهمانی آن دوست ندا کرد مرا
زین دعاهاست که با این همه بیبرگی و ضعف
در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا کــــرد مـــرا
هر سر مویــم اگـر شـکر کند تـا به ابــد
کم بود زین همه فیضی که عطا کرد مرا
فتحالله اسلامینیا
:: بازدید از این مطلب : 1082
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دوستـی را بایـد آمـوخت از یکـی بـرگ درخـت
آن زمانی که جدا می شود از شاخه و رقصان
می نشیند با عشـــق در کنـار آن درخت
دوستی را باید آموخت از گل و شاپـرکی
که شدند عاشق هم در لحظه های بیکسی
دوستی را باید آموخت از همان قاصدکی
که برای بردن آرزوهای چمن ،پیش خــدا
می شود همسفر باد بهار و می رود تا ناکجا
دوستی را باید آموخت از پاره ای ابـــر سپید
که در آن ظلمت شب
می شود زینت آسمان شب تار
دوستی را باید آموخت از آیینه ای با دل صاف
که به تــو خـواهد گفت
هر چه باشد نیک و بد در ذات تو
دوستی را آموختـــم من از خداوند جهان
که بود همدم و همراه من و بی همرهان
:: بازدید از این مطلب : 1480
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مرحوم آقاى بلادى فرمود یکى از بستگانم که چند سال در فرانسه براى تحصیل توقف داشت،در مراجعتش نقل کرد که:
در پاریس خـانـه اى کــرایـه کردم و سگى را براى پاسبانى نگاه داشته بودم،شبها درب خانه را مى بستم و سگ نزد در مى خوابید و من به کلاس درس مى رفتم و برمى گشتم و سگ همراهم به خانه داخل مى شد.
شبى مراجعتـم طول کشید و هوا هم به سختى سرد بود به ناچار پشت گردنى پالتـو خود را بالا آورده،گوشها و سرم را پوشاندم و دستکش در دست کرده صورتم را گرفتم،به طورى که تنها چشمم براى دیدن راه باز بـود،با این هیئت درب خانه آمدم تا خواستم قفل در را باز کنم سگ زبان بسته چون هیئت خود را تغییـر داده بـودم و صورتـم را پوشیده بودم،مـرا نشناخت،به من حمله کرد و دامن پالتوی مرا گرفت.
من فوراً پشت پالتو را انداختم و صورتم را باز کرده،صدایش زدم تا مرا شناخت.با نهایت شرمسارى به گوشه اى از کوچه خزید.در خانه را باز کردم و هر چه اصرار کردم داخل خانه نشد.به ناچار در را بسته و خوابیدم.صبح که به سراغ سگ آمدم دیدم مرده است،دانستم از شدت حیا جان داده است…
اینجاست که باید هر فـرد از ما به سگ نفس خود خطاب کنیم که چقدر بى حیاییـم،راستى که چـرا از پـروردگارمان که همه چیـزمان از او است حیــا نمى کنیم،و ملاحظه حضـور حضـرتش را نمى نماییم؟؟
داستانهای شگفت شهید دسغیب
:: بازدید از این مطلب : 1105
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
مردی از دست روزگار سخت می نالید.
پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.
استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟
آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استـاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مـزه اش پرسید؟
مرد گفت:خوب است و میتـوان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است.
شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بـود.
سختی و رنـج دنیـا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مـزه آنرا تعین می کند پس وقتی
در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خـود از مسائل است.
:: بازدید از این مطلب : 1065
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
با مردم آنگونه نشست و برخاست کن که دوست داری، با تو رفتار کنند.
.
بخشش پیش از درخواست، بزرگترین بزرگواریهاست.
.
شوخی، بزرگی و ابهت را از میان میبرد. شخص
ساکت از بزرگی و وقار بیشتری بهرهمند است.
.
سرآمد عقل، برخورد نیکو و شایسته با مردم است.
.
گنــاه و اشتبــاه دیگــران را به زودی سـرزنش مکن و
میان او و اشتباهش راهی برای عذرخواهی قرار بده.
.
والاترین جایگاه نزد خداوند از آنِ کسی است که به
حقــوق مــردم آشنـا باشد و در برآوردن آن بکـوشد.
.
بخل،سرآمد همه بـدیها و زشتیهاست و
محبت و دوستـی را از دلـها بیـــرون میکند.
:: بازدید از این مطلب : 913
|
امتیاز مطلب : 28
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
مستان عشـق باده ز نام تـو می زنند
در شهر حسن سکه به نام تو میزنند
***
ای تو با قلبم صمیمی یا حسن/تو کریم بن کریمی یا حسن
داری از زهرا نشان یا مجتبی/مهربانی دل رحیمی یا حسن...
میلاد کریم اهل بیت مبارک
***
چو بر نیمه رسید ماه مبارک / بیامد لطفی از رب تبارک
شبر،نیکو خصال و ماه صورت / کریم و اسوه در زهد و بلاغت
***
مهمانی حق چه باصفا شد
میلاد امام مجتبی شد
(این عید بر عاشقان مبارک)
***
جوانان بهشت را سید است او / اگر تو طالب حلمی ز وی جو
منـــم محتــاج لطف آل اطهــر / شفاعت کن اماما روز محشر
***
مژده ای دل نور چشم مرتضی آمد خوشآمد
شـام میـلاد امـام مجبتی آمـد خوش آمد
غم مخور ای دل که در ماه دعا و استجابت
بهر تأثیـــر دعـــا،روح دعــا آمد خوش آمد
***
رمضان، بهشت خدا شده ز گل جمال تو یا حسن
یم علم و حکمت و معرفت،نمی از کمال تو یا حسن
تو علی،تو فاطمه،تو حسن،تو حسین یا که محمدی؟
که عیان جلالت پنجتن، بُـوَد از جمال تـو یا حسن
***
آمد چو به نیمه ماه پرفیض صیام
شد طلعت مجتبی عیان چون مه تام
با روی حسن خوی حسن جلوه نمود
فـــرزند ابوالحسن امام بن امام
***
گویند که گـرد مَه، زمین میگردد
دور فلــک و عـــرش بـرین میگردد
خورشید،جمال مجتبی را دیده است
حیران شده است و این چنین میگردد
«میلاد دومین اختر تابتاک آسمان ولایت مبارک»
***
سلام ای حُسن عالمتاب،ای روح سحر سیما
سلام ای آیـه مظلــــوم،ای غـــــم،ســوره زیبـا
سلام ای دومین خورشید، ای روشنترین امید
بتـاب ای عصمت روشن، بتـاب ای عصمت زیبـا
میلاد نور مبارک
***
سرشار شمیم اهل بیت آمده است
شادی به حریم اهل بیت آمده است
جوشان شده است چشمه فیض خدای
میـلاد کــــــریم اهـــــــل بیت آمده است
***
مــاهِ روزه بـود و مـاه پـــارهای از ورای ابــرها پـدیـد شد
آفـریدگار عشـق و عقل نیــز شادمان از آنچه آفـرید شد
مجتبـی که شیعـه رسـول بـود،اولین ودیعـه بتـــول بـود
از نهاد مرتضی حلول کرد بعد از آن مدینه رو سپید شد
:: بازدید از این مطلب : 1258
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0