عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

منوی کاربری

:: خوش آمدی : [Login_Name]
:: آخرین ورود:[Login_Date_Last]
:: نام کاربری : [Login_Username]
:: پنل کاربری
:: مشاهده پروفایل
:: ارسال پست جدید
:: ویرایش پروفایل
:: خروج از سایت

 

بعضیا ساعت این مدلی میخوان!!!



:: بازدید از این مطلب : 1035
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 17 مرداد 1391

سنت عجیب در ازدواج دختران در تایلند !+ عکس

مردم تایلند معتقدند آب مظهـر پاکی و روشنایی است و بدبختی و نکبت را از زندگی دور میکند. بر همین اساس،جشن های مختلفی در این کشور بـر پایه آب برگزار میشود و در آغـاز سال نـو، مردم این کشور یکدیگر را خیس می کنند تا سالی پر برکت داشته باشند.

یکی از اتفاقات جالب در این کشور که نشان از تـوجه تایلندی ها به آب است،در مراسم ازدواج مردم این کشور اتفاق می افتد.عـروس های تایلنـدی در ابتدای زندگی خود وارد آب می شوند تا وفاداری اش را به همسر خود نشان می دهد.

مردم این کشور معتقدند با این کار،روح و جسم عـروس شسشتو میشود و حتما این کار باید در رودخـانه های دارای آب زلال انجـام شـود و استفـاده از آبــهای راکد یا حوض دست ساز درست نیست.

سنت عجیب در ازدواج دختران در تایلند !+ عکس www.taknaz.ir

اگرچه این اتفاق باعث ازبین رفتن جلوه لباس عـروسهای تایلندی میشود اما اهمیت این اتفاق  و تأکید مردم این کشور بر اجرای این رسم،باعث شده تا اکثر خانـواده ها تن به چنین اقدامی بدهند و عـروس با لباس خیس عــازم خـانه بخت شود.

 
 



:: بازدید از این مطلب : 953
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 17 مرداد 1391

دست پینـه بستـه آن مـــرد
چشم های پُـر حرف فــرزند

نگاه منتـظـــــران زن
بـوی خـــالی خــانـه
آرزوهای خفته ی یک دل
اجتــــــماعی پُــــر از درد

دخترک سرگردان خیابان ها
عشـــق دروغین واقعـی نما
فرماندهان به ظاهر خوب
دستان غـــریبـه ای آشنا
زخـــــــــم فــــــرزندان تبـاه شده
سرزمین پنهان میان سرزمین ها

جغرافیایی ساختگی
مـــرزی بی انتــــــــها
تبـی ســــرد در ایـن سـوز گــــــرما
قبلی که دیگر پمپاژ نمی کند خون

و فـرصت هـایـی که بــر باد رفت...



:: بازدید از این مطلب : 995
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 17 مرداد 1391

 

 



:: بازدید از این مطلب : 978
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 17 مرداد 1391

شنیدی میگن رو هوا میزنن

حلا ببین

 



:: بازدید از این مطلب : 633
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 17 مرداد 1391



سراب ردپای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هرشب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

توبا دلتنگی های من توبا این جاده هم دستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

توآهنـگ سکوت تو بدنبال یه تسکینم
صدایی توجهانم نیست فقط تصویر میبینم



:: بازدید از این مطلب : 1357
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 17 مرداد 1391

 



:: بازدید از این مطلب : 1452
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 17 مرداد 1391

 

 


 

این روزها،از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده

گرفتار شدم ،دوستم با دیدن چهره استخوانی من،شوخی کرد و گفت:
«عزیزم،زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.»
از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم:
«عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟»

دوستم با همدردی به من گفت:

«چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی.
غذا می پزی،لباس می شوری،بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری،
چه روز بارونی چه آفتابی،کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه.
از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.»


دوستم آهی کشید و باز گفت:

«بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره.
عزیزم،منو نگاه کن.

چه برای کارچه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.»
از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم:
«درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.»


دوستم خندید و گفت:

«خوشحالی؟ داری خودتو فریب می دهی؟»
جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک در باره ی پسرم براش تعریف کردم.

گفتم:
چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد،
در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده میخورد.
خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد.
اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد.
چون می خواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم.
هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد
و با هیجان منو صدا کرد،تـو ذهنم باقی مانده
و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.»

دوستم
از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت.

من ادامه دادم:
پری روز،برای معالجه،پسرم را به بیمارستان بردم.دکتر بهش گفت:
پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه.

پسرم پرسید:
دکتر،پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه،درسته؟

دکتر جواب داد:آره پسر باهوش.

پسرم بی درنگ به من گفت:
مامان خیالت راحت باشه

اگه مریض بشی از خون من استفاده میکنی و زود خوب می شی.
با شنیدن حرف های پسرم،آدم های اطرافم باغبطه به من نگاه کردند و گفتند:
با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید.

حرف هایم که تمام شد،دیدم صورت دوستماز اشک خیس شده است.
به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم.
تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی.


اما عزیزم باور کن که
زندگی با بچه ها زندگی
با بهترین عشق در دنیاست.»



:: بازدید از این مطلب : 890
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 17 مرداد 1391

 

 

اگر چه عاشق برفم بهار هم خوبست
بدان به خاطر تو انتظار هم خوبست
دلـم به خلـوت تابـوت رفت دلتنگـم
ولی برای دل من مزار هم خوبست

 

 

هرچه دلتنگی هست,

حرفهایی که گره در گره است,

تـو بیا تا به همان بـوسه اول بــرود



:: بازدید از این مطلب : 1244
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : دوشنبه 16 مرداد 1391

 


:: بازدید از این مطلب : 1495
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : دوشنبه 16 مرداد 1391

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران