عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

چه غريب مانـدی ای دل! نـه غمی,نـه غمگساری


نه به انتـظار ياری,نه ز يـار انتظاری

غم اگر به كـوه گويم بگريـزد و بريـزد

كه دگر بدين گرانی نتـوان كشيد باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای است باری

دل من! چه حيف بـودی كـه چنين ز كار مانـدی

چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری

نرسيد آن كه ماه به تـو پـرتـوی رساند

دل آبگينـه بشكن كه نماند جـز غباری

همه عمر چشم بـودم كه مگر گلی بخندد

دگر ای اميد خون شو كه فـرو خليد خاری

سحرم كشيده خنجر كه:چرا شبت نكشته‌ست

تـــو بكش كـه تـا نيفتـد دگـرم به شـب گــــذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

كه چو سنگ تيره ماندی همه عمـر بر مـزاری

چو به زندگان نبخشی تـو گناه زندگانی

بگـذار تا بميـــــــرد بـه بـر تـو زنـده واری

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم

منم آن درخت پيــری كه نداشت برگ و باری

سر بى پنـاه پيــری به كنار گير و بگذر

كه به غيـر مرگ ديگر نگشايدت كناری

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها

بنگر وفـای يـاران كه رهــا كنند يـاری...

 

هوشنگ ابتهاج



:: بازدید از این مطلب : 670
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : شنبه 24 اسفند 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟