عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
 
 
 
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید:چه می بینی؟

گفت:
آدم هایی که می آیند و میروند و گدای کوری که درخیابان صدقه میگیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
در آینه نگاه کن و بعد بگــو چــه می بینی؟
 
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی!

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی.
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن:

وقتی شیشه فقیر باشد،دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت)پوشیده میشود،تنها خودش را می بیند!
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری



:: بازدید از این مطلب : 1046
|
امتیاز مطلب : 31
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
ن : bahram3
ت : یکشنبه 28 خرداد 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟