عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

پنج شش روز به عید سال 61 مانده بود.

 




«بابایی» شب به خانه مان آمد و مقداری طلا به من داد و گفت:

فردا به پولش نیاز دارم.این ها را بفروش.

با اصرار گفتم:اگر پولی نیاز دارید،برایتان فراهم کنم.

او نپذیرفت.

من هم مطابق دستور،عمل کردم و طلاها را فروختم.

 

 

شب بعد که آمد،از من خواست تا بیرون برویم و قدم بزنیم.

کمی که از خانه دور شدیم،گفت:

شما کارمندها عیال وار هستید.

خرجتان زیاد است و من نمی دانم باید چکار کنم؟!

 

 

دسته های صد تومانی و پنجاه تومانی را از دستم گرفت و بدون آنکه بشمارد یک بسته ی اسکناس پنجاه تومانی به من داد و گفت:

این هم برای شما و خانواده ات.بـرو شب عیدی چیزی برایشان بخر.ب

عد هم شنیدم همان شب،پول ها را بین سربازان متأهل که قرار بود فردا برای مرخصی عید نزد زن و فرزندشان بروند تقسیم کرده است.


کتاب پرواز تا بی نهایت،خاطره ی سید جلیل مسعودیان،ص 139



:: بازدید از این مطلب : 847
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : دوشنبه 08 آبان 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا