عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

عبدالله بن سوقه میگوید:امام رضا(ع) از کنار ما گذشت و با ما درباره امامت خویش بحث کرد، من و تمیم بن یعقوب سراج به امامت او قائل ‌نبودیم و زیدى مذهب بودیم.

 


وقتى که با آن حضرت به صحرا رفتیم،چند آهو دیدیم و امام(ع) به یکى از بچه آهوها اشاره کرد و بچه آهو آمد و نزد حضرت ایستاد،ایشان دست مبارکش را به سر بچه آهو کشید و آن را به غلامش‌ داد.

بچه آهو،مضطرب و ناراحت بود و مى‌خواست به چراگاه برگردد،حضرت با او طورى سخن گفت که ما نفهمیدیم و آهو ساکت شد.

آن‌گاه فرمود:اى عبدالله! آیا باز هم ایمان نمى‌آورى؟

گفتم:چرا اى آقاى من! تـو حجّت خدا بر خلقش هستی و توبه مى‌کنم.

سپس حضرت به بچه آهـو فرمود:به چراگاهت بـرو.

بچه آهو درحالى که اشک از چشمانش سرازیـر بـود آمد و بدن خودش را به‌ پاهاى امام(ع) مى‌کشید و صدا مى‌کرد.

حضرت فرمود: مى‌دانى چه میگوید؟ گفتیم:خدا و پیامبر و فرزند پیامبرش داناترند.

فرمود:این آهو میگوید:اول که مرا خواندى،خوشحال شدم و خیال کردم گوشت مرا خواهى خورد و دعوتت را پذیرفتم،ولى اکنون که مرا امـر به رفتن کردی،مرا غمگین کردى‌.

بحار: 52/49،حدیث 60



:: بازدید از این مطلب : 545
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : دوشنبه 29 آبان 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران