عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

پـدری با پسـری گفت به قهـر

که تـو آدم نشــوی جـان پــدر  

حیف از آن عمر که ای بی سروپا   

در پی تـربیتـت کــردم ســـر

دل فـرزند از ایـن حــرف شکست 

بی خبــر از پـدرش کـرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن 

زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت   

حــاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن  

امـــر فرمود به احضـــار پــــدر

پـدرش آمد از راه دراز      

نـزد حاکم شد و بشناخـت پســر

پسر از غایـت خـودخـواهی و کبر

نظـر افگند به سـراپـای پـــــــــدر

گفت گفتی که تـو آدم نشوی   

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیــر خندیـد و سرش داد تکان      

گفت این نکته بـرون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی      

گفتــم آدم نشـــوی! جان پدر!» 




:: بازدید از این مطلب : 582
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 16 آبان 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران