عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

پادشاهى دچار حادثه خطيرى شد.

نذر كرد كه اگر در آن حادثه پيروز و موفق گردد.

مبلغى پول به پارسايان بدهد.



او به مراد رسيد و كام دلش بر آمد.

وقت آن رسيد كه به نذرش وفا كند،كيسه پولى را به يكى از غلامان داد تا آن را در تأمين مخارج زندگى پارسايان به مصرف برساند.

آن غلام كه خردمندى هوشيار بود هر روز به جستجو براى يافتن زاهد مى پرداخت و شب نزد شاه آمده و كيسه پول را نزدش مى نهاد و مى گفت:

((هرچه جستجو كردم زاهد و پارسايى نيافتم.))

شاه گفت:((اين چه حرفى است كه مى زنى،طبق اطاعى كه دارم چهارصد زاهد و پارسا در كشور وجود دارد.))


غلام هوشيار گفت:

((اعليحضرتا ! آنكه پارسا است،پول ما را نمى پذيرد،و آن كس كه مى پذيرد پارسا نيست.))

شاه خنديد و به هم نشينانش گفت:

((به همان اندازه كه من به پارسايان حق پرست ارادت دارم،اين غلام گستاخ با آنها دشمنى دارد،ولى حق با غلام است.))

(كه آن كس كه در بند پول است زاهد نيست.)

زاهـد كه درم گـرفت و دينــار

زاهدتر از او يكى به دست آر

 

 

حكايت هاى گلستان سعدى به قلم روان

محمد محمدى اشتهاردى

 

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 829
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : یکشنبه 16 مهر 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران