عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :


روزی پيامبر،به همراه بلال،از کوچه ای می گذشتند.

بچه ها مشغول بازی بودند.

بچه ها تا پيامبر را ديدند،دور او حلقه زدند و دامنش را گرفتند و گفتند:

همان طور که حسن و حسين را بر شانه ی تان سوار می کنيد،ما را هم بر شانه ی خود سوار کنيد.

 

بچه ها هر يک گوشه ای از دامن پيامبر را گرفته بودند و با شور و اشتياق،همين جمله را تکرار می کردند.

پيامبر با ديدن اين همه شور و شوق،به بلال فرمودند:

«ای بلال! به منـزل بــرو و هر چه پيدا کردی،بياور تا خود را از اين بچه ها بخرم.»

بلال،با عجله رفت و با هشت گردو برگشت.

پيامبر،هشت گردو را بين بچه ها تقسيم کرد و بدين ترتيب،خود را از دست بچه ها رها کردند و به همراه بلال،به راهشان ادامه دادند.

در راه،پيامبر رو به بلال کردند و به مزاح گفتند:

«خدا برادرم،يوسف صديق را رحمت کند.

او را به مقداری پول بيی ارزش فروختند و مرا نيــز به هشت گردو معامله کردند.»


وقايع الأيام،ج 3 ص69.




:: بازدید از این مطلب : 909
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 30 خرداد 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران