عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

تیـــــر بـرقی «چوبیم» در انتــهای روستا
بی فروغـم کـرده سنگ بچـه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کـــوچ کــــردم از وطن، تنــــها بــــرای روســــتا

آمدم خوش خط شود تکلیف شب ها، آمدم
نــــور یک فانـوس باشـم پیش پای روســتا

یاد دارم در زمین وقتی مــرا می کاشتند
پیکـرم را بوسـه می زد کدخـدای روسـتا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم بـــــرای روســــتا

کاش یک تابوت بــودم کاش آن نجار پیــــر
راهیم می کرد قبرسـتان به جـای روسـتا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهـم می کند دیــــزی ســرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیــــــر سیمانی نخــواهد شد عصـــای روستا

 

کاظم بهمنی

 

 


درد  یک پنجـــره را پنجــره ها می فهمند
معنی کــــور شـدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بـــروی،ســـاده بیـــایی پایین
قصه ی تلـخ مــرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حـرف زدن
چشم ها بیشتـر از حنجـره ها می فهمند

آنچـه از رفتنت آمــد به ســـــرم را فـــردا
مردم از خواندن این تذکـره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منــــزلت شمس مــرا
قـرن ها بعد در آن کنگــره ها می فهمند

 

کاظم بهمنی

 



:: بازدید از این مطلب : 457
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
ن : bahram3
ت : یکشنبه 13 بهمن 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران