روزی شیخ شبلی عليه الرحمه بر خانه بیماری می گذشت.
طبیبی را دید که دیوانه ای راعلاج میکرد.
شیخ گفت:ای طبیب شربت گناه داری!؟
طبیب در جواب عاجز ماند.
دیوانه گفت:
برو تخم تواضع و برگ پشیمانی و بیخ نیازمندی در هاون توبه ریز و به دسته ربنا ظلمنا انفسنا بکوب و به آب ندامت حل کن و در دیگ دل بریز و به آتش محبت بجوشان و به کفچه مؤدت بجنبان و به ذکر سبحان الذی بیالای و در قـدح عشق ریـز و در سایه الحمدلله نـه و در سحرگه الله اکبر بنوش تا شـفا یابی!!!
علاج گنـاه
روزی شبلی اندر بیمارستانی شد.
طبیبی دیوانه ای را علّت ظاهر علاج همی فرمود.
شبلی به نزد او شد،گفت:ای خواجه! گناه را چه علاج داری؟
آن طبیب فرو ماند،ندانست که چه جواب دهد.
دیوانه آواز داد که:یا شبلی!
بیا اگر داروی گناه همی جویی،تا دارو آموزم،گفت:
برو،بیخ نیازمندی بیار و برگ پشیمانی و تخم شکیبایی بیار،در هاون توبه کن،به آب چشم و به دعا مرهم کن و اندر پاتیله ی پرهیزکاری کن و آتش محبّت زیر او کن تا به جوش آید.برگیر و به باد ندامت سرد کن و اندر قدح امید کن،به وقت سحر برخیز،گو: «یا ربّ! بد کردم.» اندر وقت گناه از تو فرو ریزد و پاک گردی از علّت گناه.
شبلی گفت:متحیّر شدم،گفتم:چنین این نه سخن دیوانگان است.
گفت: من دیوانه در دوستی خلقم،در دوستی خداوند دیوانه نیم»
منتخب رونق المجالس و بستان العارفین و تحفة المؤیدین
:: بازدید از این مطلب : 471
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1