عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

دو راهب در مسیر زیارت خود،به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه،دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمی خواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند،منتظر ایستاده بود .

یکی از راهب ها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت.
راهب ها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت می شد که هی شکایت می کرد:"مطمئنا این کار درستی نبود،تو با یه خانم تماس داشتی،نمیدونی که درحال عبادت و زیارت هستیم؟
این عملت درست بر عکس دستورات بود؟"

و ادامه داد:"تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی؟"

راهبی که خانم رو به این طرف رودخانه آورده بود،سکوت میکرد،اما دیگر تحملش طاق شد و جواب
داد:"من اون خانم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی؟! "




:: بازدید از این مطلب : 397
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
ن : bahram3
ت : جمعه 29 دی 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران