عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریمخان زنـد عبـور میکرد.

 


درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریمخان زنـد عبور میکرد.

چشمش به شاه افتـاد و با دست اشاره‌ای به او کرد.

کریمخان دستورداد درویش را به داخل باغ آوردند.

کریمخان گفت:این اشاره‌های تــو برای چه بـود؟

درویش گفت:نام من کریم است و نام تـو هم کریم و خدا هم کریم.

آن کریم به تـو چقدر داده است و به من چی داده؟

کریمخان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.

خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریمخان رفته و تحفه برای خان ببرد.

پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نـزد کریمخان برد.

روزگاری سپری شد.

درویش جهت تشکر نــزد خان رفت.

ناگه چشمش به قلیان افتـاد و با دست اشاره‌ای به کریمخان زنـد کرد و گفت:

نه من کریمم نـه تـو؛کریم فقط خداست،که جیب مـرا پر از پـول کرد و قلیان تـو هم سرجایش هست.

 

 


:: بازدید از این مطلب : 669
|
امتیاز مطلب : 280
|
تعداد امتیازدهندگان : 60
|
مجموع امتیاز : 60
ن : bahram3
ت : شنبه 26 مرداد 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران