عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

از دست کریمی،زیر لب غرولند می کردم که:

"اگر مردی خودت بـرو.فقط بلده دستـور بده."

 

 

 

 

گفته بـود باید موتورها را از روی پل شـناور ببـرم آن طرف.

فکر نمی کرد من با این سن و سالم،چطور اینها را از پل رد کنم؛آن هم پل شناور.


وقتی روی موتور می نشستم،پایم به زور به زمین میرسید.چه جوری خودم را نگه می داشتم؟

 

ـ چی شده پسرم؟ بیا ببینم چی می گی.

 

کلاه اورکتش روی صورتش سایه انداخته بود.نفهمیدم کی است.کفری بودم،رد شدم و جوری که بشنود گفتم :"نمردیم و توی این برّ و بیابون بابا هم پیداکردیم."

باز گفت: "وایسا جوون.بیا ببینم چی شده."

 

چشمت روز بد نبیند.فرماندهمان بود؛همت! گفتم:"شما از چیزی ناراحت نباشید،من از چیزی دل خور نیستم.ترا به خدا ببخشید."

 

دستم را گرفت و من را کنارش نشاند.من هم براش گفتم چی شده.

 

خنده حاج همت بند نمی آمد

کریمی چشم غره ای به من رفت و به دستور حاجی سوار موتور شد و زد به پل،که از آن طرف ماشینی آمد و کریمی تعادلش به هم خورد و افتاد توی آب.

حالا مگر خنده ی حاجی بند می آمد؟

من هم که جولان پیدا کرده بودم،حالا نخند کی بخند.یک چیزی می دانستم که زیر بار نمی رفتم.

 

 

کریمی ایستاده بودجلوی ما و آب ازهفت ستونش می ریخت.حاجی گفت:"زورت به بچه رسیده بود؟"

 

ـ نه به خدا،می خواستم ترسش بریزه.

ـ حالا برو لباست رو عوض کن تا سرما نخوردی. خیلی کارِت داریم.

ازجیبش کاغذی در آورد و داد به دستم وگفت:"بیا این زیارت عاشورا رو بخون،با هم حال کنیم."

چشمم خیلی ضعیف بود،عینکم همراهم نبود و نمی توانستم این جوری بخوانم.حس و حالش هم نبود.

گفتم :"حاجی بیا خودت بخون و گریه کن.من هزارتا کار دارم."

وقتی بلند شدم بروم،حال عجیبی داشت.زیارت را می خواند و اشک می ریخت...




:: بازدید از این مطلب : 758
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : دوشنبه 02 اردیبهشت 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
عرفان در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام وبلاگ قشنگی داشتی

به منم سری بزن خوشت میاد.!@#$%^&*


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران