قهرمان عشــق در چــاه بـلا افتاده است
كار مسلم وای دست اشقيا افتاده است
اشک جاری بر رخش شرح غمی پنهان دهد
گوشه غـربت به ياد كربلا افتـــــــاده است
باغ شد مرداب و گلها نيزه و شمشير شد
قاصد كرب و بلايی از نــــوا افتـــــاده است
سر،سر پيمان گذارش روی دار افتاده است
دل سر و كارش به خلقی بی وفا افتاده است
آه گلچينـان كه از هـر بـام با سنگش زنند
اين گل طوباست از شاخه جدا افتاده است
دست مهمان بستن و با كام عطشان كشتنش
از كجا در كوفه اين رسم خطا افتاده است
نامههای دعوت كوفه بجز نيـــــرنگ نيست
بد مرامی،بد دلی در كوفه جا افتاده است
كار دلهاشان به نيرنگ و نفاِق افتاده است
كار لبـهاشان به لعـن و ناسـزا افتاده است
چشمهاشان خــائن و آئينــه ناپاكـی است
وای از چشمی كه از شرم و حيا افتاده است
بگذر از كوفه نبينی تا به روی غنچهها
رد پا از پنجـه نا آشـنا افتــــــاده است
سيدمحمدميرهاشمی
:: بازدید از این مطلب : 780
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0