عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :


زن و مرد حرفشان شد و حسابی زدند تو سر و كله هم.

آخـر سر طاقت زن طاق شد و داد كشید: بی عقل!

مرد هم فریاد كشید:بی مزه!

زن به جاده جنوب اشاره كرد و گفت:اگر بی مزه ام،رد این جاده را می گیرم و سر خود می روم تا به مرد بی عقلی مثل شما برخورد نكنم!

مرد هم به حاده ی شمالی اشاره كرد و گفت:من هم رد جاده شمالی را می گیرم و آنقدر می روم تا از زن بی مزه ای مثل شما دور باشم.

زن به طرف جنوب رفت و مرد به طرف شمال.

آنها رفتند و رفتند و چون زمین گرد بود،زمین را دور زدند و دو باره با هم روبرو شدند.

مرد تا چشمش به زن افتاد،گفت:باز هم كه تو هستی بی مزه!

زن گفت:هنوز هم بی عقلی!

مرد گفت:اگر بی عقلم،رد جاده غرب را می گیرم و می روم تا دیگر به مرد بی عقلی مثل من برخورد نكنی!

زن گفت:خواب دیدی خیرباشد.

من هم از جاده شرق می روم تا دیگر ازبی مزه بودن من در رنج و عذاب نباشی!

مرد به طرف غرب رفت و زن به طرف شرق.

آنها دو باره رفتند و رفتند و چون هنوز زمین گرد بود،دوباره روبروی هم سبز شدند.

مرد تا زن را دید،گفت:باز هم كه...

زن گفت:اگر عقلت سرجایش آمده باشد،حرفی كه داری می زنی تمام كن!

مرد سرش را پایین انداخت و گفت:باز هم تویی عزیزم!

زن سرش را پایین تر انداخت و جواب داد:

بله! عزیــــزترینـــم!!!

 

 





:: بازدید از این مطلب : 1611
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 08 فروردین 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران