عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

بی تو ای شوق غـزل‌آلـوده‌ ی شب های من

لحظه‌ای حتی دلـــم با من هم ‌آوایی نداشت

آنقدر خـوبی كه در چشمان تو گــم می‌شوم

كاش چشمان تــو هـم اینقدر زیبــایی نداشت

این منـم پنـهان ترین افسانه‌ ی شب های تـو

آنكــه در مهتـاب باران،شـوق پیـدایی نـداشت

در گـریــز از خلــوت شب ها ی  بی‌پایان خـود

بی تــو اما خـواب چشمم هیچ لالایی نداشت

خواستـــم تا حـرف خــود را با غــزل معنا كنم

زیــــر باران نگــاهت شعـر معـنـــایی نـداشت

شعرهامو می‌نوشتــم دستهـایـم خستـه بود

در شب بارانی‌ات،یك قطـره خـوانایی نـداشت

ماه شب هم خویش را می‌آراست با تصویرِ ابر

 

 

 

صورت مهتـابی‌ات هرگـز خـودآرایـی نداشت...


 




:: بازدید از این مطلب : 1278
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران