ياد باد آنکه شادمان،گفت «باد آنچه باد» و رفت
ابــــر را زيـــر پـر گـرفت،بـاد را خنـده داد و رفت
دست در دست رود داد،نـرم،افتاده،سر به زير
پای تا بحـر در کشيد،موج شد،ايستـاد و رفت
شاد آن کس که سيلوار،رفت در کام صخرهها
پيـچ در پيـچ و پـرشکن،زلف را تــاب داد و رفـت
زار،آن کو چو مرغکی،خرد، اندر حريــم باد
دير انديشه داشت ماند،زود اما فتاد و رفت
بار گفتم کجا نهم،گفت بايـد کشی به دوش
يار گفتم چه می شود،گفت بايد نهاد و رفت
تيغ گر رويد از زمين،پاکبازان به سر روند
تير گر بارد از هـوا،بال بايـد گشاد و رفت
آنان که در حريم ولا پا گذاشتند
دل را کنار برکهی خون جا گذاشتند
در سينه نقش عشق و محبت رقم زدند
و آن را برای ما به تماشا گذاشتند
آنان رها ز پيچ و خم آرزو شدند
ما را به غربت دل خود وا گذاشتند
آنان که رفتهاند به معراج عاشقی
پا از ثری به بام ثريا گذاشتند
دل نيت وصال تو را داشت روز و شب
يغماگران ديدهاش آيا گذاشتند؟
او را ميان وسوسههای حقير خويش
نامردمان شهر چه تنها گذاشتند
شوريدگان عشق به همرنگی جنون
چون باد سر به سينهی صحرا گذاشتند
با عشق،سرنوشت زمين را رقم زدند
با خون به پای عهد خود امضا گذاشتند
ای دل بيا و راه حسين(ع) انتخاب کن
آن را برای مردم بينا گذاشتند
:: بازدید از این مطلب : 746
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0