عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

 

اباصلت میگوید:

پس از دفن حضرت رضا(ع)،به دستور مأمون یک سال زندانی شدم.


پس از یک سال از تنگی زنـدان و شب نخوابی به ستـوه آمدم،دعـا كردم و بـرای رهایی از زنـدان به محمد(ص) و آل محمد(ص) متوسل شوم.

از خداوند خواستم به بركت آل محمد(ص) در كار من گشایشی انجام دهد.

هنـوز دعایـم به آخر نرسیـده بـود كه حضـرت ابی جعفـر(ع) نجـات بخش گرفتـاران عالـم،وارد زنـدان شد و فرمود:ای اباصلت از تنگنای زندان بی تاب شده ای؟

عرض كردم:به خدا سوگند سخت بی تابم.

فرمود:برخیز،دستی به زنجیرها زد و غل و زنجیرها از دست و پای من بر زمین افتاد.سپس دست مرا گرفت و از كنار نگهبانان زندان عبور داد.نگهبانان درحالی كه مرا نظاره میکردند،توان سخن گفتن با مرا نداشتند و از زندان خارج شدم.

سپس حضرت فرمود:

برو در امان خدا كه هرگز نه دست مأمون به تو می رسد و نه دست تو به مأمون.

اباصلت میگوید:

همانگونه كه حضرت فرمود تا حال مأمون را ندیده ام.!!

------------------------------------

عیون اخبار الرضا(ع)،ج 2،ص678
 



:: بازدید از این مطلب : 874
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 25 مهر 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران