عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

امـروز چه كار خوبی انجام دادم كه یک جن به نـزدم آمـد...

 


مردی به پیش زنش آمد و به او گفت:

"نمیدانم امروز چه كار خوبی انجام دادم كه یک جن به نزدم آمد و گفت كه یک آرزو كن تا من فردا برآورده اش كنم"

زن به او گفت:

"ما كه 16 سال اوجاقمون كوره و بچه ای نداریم،آرزو كن كه بچه دار شویم.

مرد رفت پیش مادرش و ماجرا را برای او تعریف كرد؛ مادرش گفت:

"من سالهاست كه نابینا هستم،پس آرزو كن كه چشمان من شفا یابد"

مرد از پیش مادرش به نزد پدرش رفت؛ پدرش نیز به او گفت:

"من خیلی بدهكارم و قرض و قوله زیاد دارم از اون فرشته تقاضای پول زیادی كن"

مرد هرچه كه فكر كرد هوای كدامشان را داشته باشد؟

كدام یک از این افـراد تقـدم دارند،زنـم؟ مــادرم؟ پـدرم؟

تا فردا راه چاره را پیدا كرد و با خوشحالی به پیش جن رفت و گفت:

 

آرزو دارم كه مـادرم بچـه ام را در  گهـواره ای از طــلا ببیند.

 

 



:: بازدید از این مطلب : 727
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 29 بهمن 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران