
:: بازدید از این مطلب : 1998
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 24 اسفند 1390
|
|
:: بازدید از این مطلب : 2000
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 24 اسفند 1390
|
|
از پنجـــره نگاه بکن آره اون میــاد *درستـــه بی وفاست ولی بایــد بیـــــاد
میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده *ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده
غـم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده *نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده
آخه من چکار کنــــم با این دل بهـونه گیر * ای خــدا کمک بکن بــــرو ای دلــم بمیـــر
تو چرا سنگ نشدی می یونِ این همه سنگ*میدونم دوسش داری مثل یه احساس ِ قشنگ
آخـه دوست داشتنیــه مثل لیـلا میمونـه * دل من شیـدادیـیـــه مثل مجنـــون میمونه
فدای نازش این نازش کشتـه مارو * حالا که عاشق شدم میخواد بگه از پیشم برو
خــدایا این احساسمو از دلــم نگیر* ولی خِصلــت بَـدو از دل یـــارم بگیــــر
آخـه گناهـم نداره همش تقصیره منه زود دل می بندم
زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه منه
:: بازدید از این مطلب : 1512
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 24 اسفند 1390
|
|
معشوقه به سامان شدتا باد چنین بادا / کفـرش همه ایمـان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد/ باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی / غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی / نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه / هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش / عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد / خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان / آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد / عیــدانـه فــراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل / کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد / همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین / با نای در افغـــان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی / نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی / نک یوسف کنعـان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی / تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی / ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد / اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی / فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد/ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش / این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد / این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم / اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
مولوی
:: بازدید از این مطلب : 1797
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 24 اسفند 1390
|
|

:: بازدید از این مطلب : 2034
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 24 اسفند 1390
|
|
به كويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو كوته دستيم ميخواستي ورنه من مسكين
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نيامد دامن وصلت به دستم هر چه كوشيدم
زكويت عاقبت با دامني خونين جگر رفتم
حريفان هر يك آوردند از سوداي خود سودي
زيان اورده من بودم كه دنبال هنر رفتم
ندانستم كه تو كي آمدي اي دوست كي رفتي
به من تا مژده آوردند, من از خود به در رفتم
تو قدر من ندانستي و حيف از بلبلي چون من
كه از خار غمت اي گل خونينه پر رفتم
مرا آزردي و گفتم كه خواهم رفت از كويت
بلي رفتم ولي هر جا كه رفتم در به در رفتم
به پايت ريختم اشكي و رفتم, در گذر از من
از اين ره بر نميگردم كه چون شمع سحر رفتم
تو رشك افتابي كي به دست سايه مي ايي؟
دريغا آخر از كوي تو با غم همسفر رفتم
(هوشنگ ابتهاج)
:: بازدید از این مطلب : 1899
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 24 اسفند 1390
|
|
@ هگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش،گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچهای میرسی که زندگیت را روشن میکند
* به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد
* همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی،چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی را امضاء کن که بتونی پاش بایستی
* از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه میروند تنها کسانی که با خود چتر میبرند به کارشان ایمان دارند
* آنان که تجربههای گذشته را به خاطر نمیآورند محکوم به تکرار اشتباهند
* پیچ های جاده ،آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی
* وقتی به چیزی میرسی بنگر که در ازای آن از چه گذشتهای
* آدمهای بزرگ شرایط را خلق میکنند و آدمهای کوچک از آن تبعیت میکنند
* آدمهای موفق به اندیشههایشان عمل میکنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن میاندیشند
* گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است
* هرگز به کسی که برای احســـاس تـــو ارزش قایل نیست دل نبند
* همیشه توان داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت میدهد به راحتی دل بکنی
* به کسانی که خوبی دیگران را بیارزش یا از روی توقع میدانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش
:: بازدید از این مطلب : 1063
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 24 اسفند 1390
|
|
آیا بدشانسی واقعیت دارد یا زائیده افکار و عقاید ما هستند اظهار نظر در این مورد،نمیتواند همه را قانع کند و هر کسی با تکیه بر دلایل و شواهد موجود در زندگی خود میتواند آنرا نفی کند و شما نیز نمیتوانید عقیده اش را برگردانید.
البته برخی افراد،اتفاقاتی را تجربه کرده اند که آنچنان نادر و عجیب هستند که جهانیان را به وجود ماهیت بدشانسی قانع کرده است و دنیا آنها را به بدشانس ترینها ملقب کرده است که در زیر ملاحظه میفرمائید البته من شخصا به بدشانسی اعتقادی ندارم.
تسوموتو یاماگوچی Tsutomo Yamaguchi
این زن ژاپنی از بدشانس ترین انسان های تاریخ است در زمان جنگ جهانی دوم که اولین
بمبهای اتمی در روی شهرهای هیروشیما وناکازاکی انداخته شد در این دو شهر حضور داشت.
در 6 اگوست سال1945 یاماگوچی برای انجام یک ماموریت کاری عازم هیروشیما شد.و
هنگامی که قصد داشت از قطار پیاده شود اولین بمب اتم در 2 کیلومتریه او انداخته شد و از
شدت انفجاز کر شد.و همچنین دچار نابینایی موقت شد.
سه روز بعد از این حادثه یاماگوچی در ناکازاکی مشغول صحبت با رئیسش بود که دومین بمب
در فاصله دو کیلومتری او انداخته شد واین شهر را ویران کرد یاماگوچی از این دو انفجار جان
سالم به در برد واز ان پس به یکی از سرسخت ترین مخالفان استفاده از سلاح های هسته ای
تبدیل شد.او چندی قبل درگذشت.
روی سالیوان Roy Sullivan
یکی دیگر از بد شانس ترین های تاریخ،روی سالیوان است که دچار 7 بار صاعقه زدگی شده
است.که احتمال وقوع آن،بسیار نادر است جان سالم به در برد ولی در 71 سالگی با شلیک
گلوله ای به زندگیش پایان داد.
ان هوگز Ann Hodges
این زن آمریکایی یکی از بدشانس ترین های تاریخ است در تاریخ 30 نوامبر تکه ای از یک شهاب
سنگ جدا شد و با سقف خانه او برخورد کرده و دقیقا با او که روی مبل قرار گرفته بود برخورد
کرد این حادثه برای هر کسی اتفاق نمی افتد و ان هوگز اولین فردی بود که این حادثه را تجربه
کرده بود.
وایلت جسوب Vielet Jessop
وایلت جسوب یکی دیگر از آدم های بدشانس تاریخ است.
داستان از آنجا شروع میشود که در سال1910 در 23سالگی بعنوان مهماندار درکشتی المپیک
مشغول کار بود در 20 سپتامبر همان سال این کشتی در یکی از سفرهای خود با یکی از
ناوگان نیروی دریایی ارتش بریتانیا برخورد کرد وغرق شد ولی همه مسافران و خدمه نجات
یافتند همچنین وایلت بعداز این اتفاق،وایلت شانس خود را در کشتی بزرگتری امتحان کرد به
نام تایتانیک ولی این کشتی نیز در اولین سفر خود بایک کوه یخ برخورد کرده و غرق شد ولی
وایلت موفق شد خود را به یکی از قایقهای نجات برساند و نجات یابد بعد از این واقعه او در
کشتی بزرگتری به نام بریتانیکا مشغول به کار شد که این کشتی نیز در یکی از سفرهای خود
با یک مین دریایی برخورد کرد و غرق شد اما این بار از قایق نجات خبری نبود وایلت خود را درون
آب پرتاب کرد وسرش به سنگی برخورد کرد وبیهوش شد اما پس از به هوش آمدن متوجه شد
که نجات یافته است.
وایلت در سال 1971 بر اثر ایست قلبی درگذشت و جسدش را به دریا انداختند.
جیسون و جری لارنس Jason and Jenny Lawrence
آخرین آدمهای بدشانس جیسون وجری لارنس بودند این زوج در طول زندگی خود شاهد سه
حمله بزرگ تروریستی بودند.
اولی 11سپتامبر 2001 که در حال گذراندن تعطیلات در نیو یورک بودند که ازنزدیک شاهد
برخورد هواپیما با برجهای دو قلو بودند.و بدترین حمله تروریستی تاریخ آمریکا را از نزدیک
مشاهده کردند.
4 سال بعد در 7 ژوئن 2005 شامل بدترین حمله تروریستی تاریخ انگلیس بودند که در اثر انفجار
چندین بمب پی درپی درمترو لند 54 نفر جان باختند.
سه سال بعد این زن و شوهر به بمبئی هند سفر کردند.
در آنجا نیز در اوج بدشانسی شاهد بدترین حمله تروریستی تاریخ هند بودند که در پی چندین
انفجار وتیراندازی صدها نفر کشته شدند.
(نگارستان)
:: بازدید از این مطلب : 1783
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 24 اسفند 1390
|
|
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای كاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشكیباست
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد.
بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
عشق ور زیدن ضمانت تنها نشدن نیست
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم،نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!
به او بگویید دوستش دارم،به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده،به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...
خندیدم، خندید...اشکهام را افتاد،اونم شرشر گریه کرد!!
دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
به او بگویید دوستش دارم،به او که صدای پایش را میشنوم،
به او که لحن کلامش را میشناسم،به او که عمق نگاهش را میفهمم،به او که .....
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.
قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموی توست اما ریشه ی عمر من است
معبودم سکوتم را از صدای تنهاییم بدان...
نمیخوانم و نمیگویم چون درونم هیچ بوده و تو آمدی برایم قصه هایی از عشق سراییدی و به من قصه باران آموختی میدانی قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهایی است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو میبالم تنهاتر از یک برگ با باد شادیها محجورم درآبهای سرور آور تابستان آرام میرانم
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است،
به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است
کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند
یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق...مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!
برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!
از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت:
"سر سبزی که بر باد می رود"!!!
دیر گاهیست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است كه اسیر شب یلدا شده ام من كه بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنید تا نبینم كه چه تنها شده ام....
:: بازدید از این مطلب : 1365
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 23 اسفند 1390
|
|

مگذار که عشق،به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !
مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه،به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !
عشق،عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست،پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته،خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
تازگی،ذاتِ عشق است و طراوت،بافتِ عشق.
چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق،تن به فراموشی نمی سپارد،مگر یک بار برای همیشه.
جامِ بلور،تنها یک بار می شکند.
میتوان شکسته اش را،تکه هایش را،نگه داشت.
اما شکسته های جام،آن تکه های تیزِ برَنده،دیگر جام نیست.
احتیاط باید کرد.
همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند...
:: بازدید از این مطلب : 1376
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 23 اسفند 1390
|
|
|