كل يريد رجاله لحياته/يا من يريد حياته لرجاله(1)
:: بازدید از این مطلب : 1377
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 22 فروردین 1391
|
|
روی ترا از چشمــه نـــور آفريـــده اند
لعل تو از شراب طهور آفريده اند
خورشيد هم بروشنی طلعت تو نيست
آيــيــــنه تر از بـــلور آفــريـده اند
پنهان مكن جمال خود از عاشقان خويش
خورشيد را برای ظهور آفريده اند
منعم مكن ز مهر خود ای مه كه ذره را
مفتون مهر و عاشق نور آفريده اند
خيل ملك ز خاك در آستان تو
مشتی گرفته پيكر حور آفريده اند
عيسی وظيفه خوارلب روحبخش تست
كز يك دم تو نفخه صور آفريده اند
از پرتو جمال تو در كوه و بر و بحر
سينای عشق و نخله طور آفريده اند
آلوده ايم و بيم بدل ره نمی دهيم
از بس ترا رحيم و غفور آفريده اند
سرمايه سرور دل ما ز درد تست
درد تـرا بـرای سـرور آفريده اند
عمری اسيـر هجر تو بود و فغان نكرد
بنگر دل مرا چه صبور آفريده اند
از نام دلربـای تو همـت گرفتـه اند
تا برج آخرين شهور آفريده اند
عشـاق را بكوی وصـال تو ره نبـود
اين راه دور را به مرور آفريده اند
(پروانه)را درآتش هجران خود مسوز
كورا برای درك حضور آفريده اند
:: بازدید از این مطلب : 1023
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 22 فروردین 1391
|
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بلبلی برگ گلی خـوش رنگ در منقـار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمیگیـرد نیاز و ناز ما با حسن دوست
خـرم آن کز نازنینـان بخت برخوردار داشت
خیـز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گــر مـرید راه عشقی فکـر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر
ذکـر تسبیــح ملـک در حلقـه زنـار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیـوه جنـات تجــری تحتـها الانـهار داشت
به نقل از: کتاب «لاله ای از ملکوت» ؛
شرح حال عارف کامل،حاج شیخ جعفر مجتهدی تبریزی
:: بازدید از این مطلب : 973
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 22 فروردین 1391
|
|
نامه سرگشاده یک دانشجو به اصغر فرهادی!
:: بازدید از این مطلب : 948
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 22 فروردین 1391
|
|
فاطمیـه آمد و آن مونس و همـدم کجاست؟
شمع میپرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟
در عـــــزای مــادرت یابن الحسن یکــدم بیا،
تا نپرسد این جماعت بانی مجلس کجاست
.
.
ای تاج سر عالم و آدم زهرا
از کودکیـم دل به تــو دادم زهرا
آن روز که من هستم و تاریکی قبر
جــــان حسنت بــرس به دادم زهـرا
.
.
در زمانیکه زمان یاد ندارد چه زمان
و مکانیکه مکـان یاد ندارد چه مکان
دل من در بی یک واژه ی بی خاتمه بود
اولین واژه که آمد به نظر فاطمه(س)بود
.
.
دلم را با غم مادر نوشتن
غبـار چــادر خـاکی نوشتن
خـدا بر بیرق عشاق زهرا(س)
نـوشت این طایفـه شاه بهشتنـد
.
.
غُربت آبادِ دیار آشنایی ها،بقیع!
همدم دیرینه غم هاى ناپیدا بقیع!
در تو حتّى لحظه ها هم بى قرارى مى کنند
اى تمام واژه هاى درد را معنى،بقیع!
.
.
رفتی تو و زینبت ز غم می سوزد
آتـش ز نــوایش به دلــم افـــروزد
این خــانه عـزاخـانه شود بار دگر
هر گاه نگـاه خـود به در می دوزد
.
.
آنـان که غمـار عشــق را می بازنـد
در سینه بنای حسـرتی می سازند
بنگر به قـداست و صفای گل سرخ
سـادات جهان به فاطمـه می نازند
.
.
گر بمیــرانی مـرا جانان دوباره جان دهد
می دهم صد بار دیگر جـان برای فاطمه
.
.
از ازل تــاج شرافت را به زهرا داده اند
مهر تایید شفــاعت را به زهرا داده اند
آل حیدر یک طرف زهرای اطهر یک طرف
پاسـداری از ولایـت را به زهــــرا داده اند
.
.
من با که گویم این که بهارم خزان شده
ماهم به خــاک تیــره غـربت نهـان شده
بانوی بی نشان که به هرسو نشان ز اوست
رفت از بـــرم به قــامت همچـون کمـان شده
.
.
دل از غـم فاطمه توان دارد،نه
و ز تربتِ او کسی نشان دارد،نه
آن تــربتِ گم گشتـه به بَـر،زوّاری
جــز مهدی صـاحب الـــزمان دارد،نه
.
.
بعد از این خورشید میماند غریب
می تــــراود از لبــش ام یجـیــب
از مشرق قلبـــم رسیده فاطمیه
رخت عزایــم کو ،رسیده فاطمیه
.
.
نگــاه سـرد مـردم بود و آتش
صــدا بین صدا گم بود و آتش
بجای تسلیت با دسته ی گل
هجوم قوم هیضم بـود و آتش
:: بازدید از این مطلب : 1113
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 22 فروردین 1391
|
|
مسافری خسته كه از راهی دور می آمد،به درختی رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدری اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويی بود،درختی كه می توانست آن چه كه بر دلش می گذرد برآورده سازد...!
وقتی مسافر روی زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب می شد
اگر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می توانست قـدری روی آن بيارامد.
فـوراً تختی كه آرزويـش را كرده بود در كنارش پديدار شـد !!!
مسافر با خود گفت:چقدر گـرسـنه هستم.
كاش غذای لذيـذی داشتم...
ناگهان ميـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد.
پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشيد...
بعـد از سیر شدن،كمی سـرش گيج رفت و پلک هايش به خاطـر خستگی و غذايی كه خورده بود سنگين شدند.خودش را روی آن تخت رها كرد و در حالـی كه به اتفـاق های شگفت انگيز آن روز عجيب فكر میکرد با خودش گفت: قدری می خوابم.
ولی اگر يک ببر گرسنه از اين جا بگذرد چه؟
و ناگهان ببری ظاهـر شـد و او را دريد...
هر يک از ما در درون خود درختی جادويی داريم كه منتظر سفارش هايی از جانب ماست.
ولی بايد حواسمان باشد،چون اين درخت افكار منفی،ترس ها،و نگرانی ها را نيز تحقق می بخشد.
بنابر اين مراقب آن چه كه به آن می انديشيد باشيد...
مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است
چه افسانه ی زیبایی

:: بازدید از این مطلب : 1309
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 فروردین 1391
|
|
:: بازدید از این مطلب : 1025
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 فروردین 1391
|
|
قرآن !
من شرمنده توأم اگر از تــو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود
همه از هــم می پرسند " چه کس مُـــرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است.
قرآن !
من شرمنده توأم اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام.
یکی ذوق می کند که تــرا بر روی بــرنج نوشته،یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده،یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته،یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و…آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم؟
قرآن!
من شرمنده توأم اگر حتی آنان که تو را میخوانند و ترا می شنوند،آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند.اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است.
قرآن!
من شرمنده تـوأم اگر به یک فستیــوال مبدل شده ای حفــظ کردن تــو با شماره صفحه،خواندن تــو از آخــــر به اول،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟
ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند،حفظ کنی،تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو.
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند،گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.
:: بازدید از این مطلب : 1561
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 فروردین 1391
|
|
خواهرم! سرخی خونم را به سیاهی چادرت،امانت میسپارم.
:: بازدید از این مطلب : 927
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : دوشنبه 14 فروردین 1391
|
|
اين دوستانی كه دم از جنگ می زنند
از تيــرهای نخـورده چـرا لنگ می زنند
هم سفره های خلــــــوت آن روزها ببين
اين روزها چه ساده به هم انگ می زنند
هر فصل از عـاشـق رســوا شده هنوز
ما را به رنگ جماعتشان رنگ می زنند
يوسف به بدنامی خود اعتـــــراف كن
كز هرطرف به پيرهنت چنگ می زنند
بازی عوض شده و همان هم قطارها
از داخل قـــطار به ما سنـگ می زنند
بيهوده دل مبنـد بر اين تخت روی آب
روزی تمـام اسكله ها زنگ می زنند
اين دوستــانی كه دم از جنگ می زنند
از تيــرهای نخــورده چــرا لنگ می زنند
هم سفره های خلـــــوت آن روزها ببين
اين روزها چه ساده به هم انگ می زنند
:: بازدید از این مطلب : 1039
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : دوشنبه 14 فروردین 1391
|
|
|