نگاهت را مگیــر آقــا خدا را خوش نمی آید
گدایت را مکن رسوا خدا را خوش نمی آید
:: بازدید از این مطلب : 521
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 بهمن 1392
|
|
:: بازدید از این مطلب : 629
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 بهمن 1392
|
|
بیــا مهدی که مـرغ جانمان رفت
از این زنـــدان تن لبخنـدمان رفت
:: بازدید از این مطلب : 408
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 بهمن 1392
|
|
یه جمله معـروفم هس که میگه: هر شب یه سیلی حـواله بچه تون کنید
شما ممکنه ندونید چرا دارید می زنید امّا اون میدونه چـرا داره می خوره!
:: بازدید از این مطلب : 413
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 بهمن 1392
|
|
به سلامتی همه ی اونایی که تا آخـرش دست همدیگــرو ول نکردن
:: بازدید از این مطلب : 464
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 بهمن 1392
|
|
حـالم گـرفتـه ازین شــهـر،که آدم هایش همچـون هـوایش ناپایـدارند؛
گاه آنقدر پاک که باورت نمی شود،گاه چنان آلوده که نفست میگیرد!
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا خستــــــــــــــــــه ام...
میوه کـــــدام درختت را گاز بــــــــــزنم تا از زمین رانـــــده شــــــوم؟!
:: بازدید از این مطلب : 450
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 بهمن 1392
|
|
در اوّلین صبح عروسی،زن و شوهر توافق کردند که در را بر روی هیچکس باز نکنند.
ابتدا پدر و مادر پسر آمدند.زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند.
امّا چون از قبل توافق کرده بودند،هیچکدام در را باز نکردند.
ساعتی بعد پدر و مــادر دختـــــر آمدند.
زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند.
اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت:
نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم.
شوهر چیـزی نگفت،و در را برویشان گشود.
امّــا این موضوع را پیش خـودش نگه داشت.
سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد.
پنجمین فرزندشان دختر بود.
برای تولد این فرزند،پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد.
مــــردم متعجبانه از او پرسیدند:علت اینهمه شـادی و میهمانی دادن چیست؟
مــــــرد بسادگی جواب داد: "چون این همون کسیه که در رو برویـم باز می کنه !"
:: بازدید از این مطلب : 512
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 بهمن 1392
|
|
سلام

:: بازدید از این مطلب : 529
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 بهمن 1392
|
|
پیـرمـردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت
با سرعت وارد بیمارستانشد و به پرستار گفت:
خواهش می کنم به داد این بچه برسید.
بچه ماشین بهش زد و فـــــــرار کرد.
پرستار: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم
پرستار: با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
امّا دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:
این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
صبح روز بعد…
همان دکتر سر مزار دختـــــر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید.
:: بازدید از این مطلب : 576
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سهشنبه 15 بهمن 1392
|
|
خوش است اگر زتو ما را دل غمینی هست
که عاقبت پی هر زهــر انگبینی هست
ز زلف و روی تــو تا عشـقم آگهی درداد
خبر نیام که در آفاق کفر و دینی است
حدیث نافه ی چین میکنند مردم شهر
مگر که جز شکن طره ی تـــو چینی هست
به دیده تا نکشم خــاک آستان تــو را
مرا به خون دل آلوده آستینی هست
آیا بــریـد صـبا چــون رسـی بــدان وادی
بگوبه صاحب خرمن که خوشهچینی هست
نیــــــاز میکشدم در گـــذر که صـنم
که زیر هر قدمش جان نازنینی هست
نشستـهام به ســر راه ناوک انــدازی
بدین امید که پیکان دلنشینی هست
کمین گشــاده به صید دلــــم کمان داری
کزو کشیده کمانی به هر کمینی هست
فـروغی از کف من بــــرده آفتـــابی دل
که در مجـاورتش جعد عنبرینی هست
فروغی بسطامی
:: بازدید از این مطلب : 515
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : دوشنبه 14 بهمن 1392
|
|
|