عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها درکنار گودال جمع شدند و وقتی دیدندکه گودال چقدرعمیق است به دو قورباغه

دیگر گفتند:که دیگر چاره ای نیست شما بـه زودی خواهید مُـرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام تـوانشان کوشیدند که از گودال بیـرون بپرند.

اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند:

که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مُـرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.

سرانجام به داخل گودال پرت شد و مُــرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.

هر چه بقیه قورباغه ها فـریـاد می زدند که تلاش بیشتر فـایـده ای نـدارد او مصمم تر می شد تا

اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد.

بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرف های ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست.

در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

کتاب سرخ




:: بازدید از این مطلب : 643
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 07 فروردین 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران