عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

 

پيـرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانـو روی صندلی اتوبوس نشسته

بـــــــــود.دختـــری جـوان،روبـه روی او،چشــم از گل ها بـرنمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند،پيــرمرد بلند شد،دستـه گل را به دختــر داد

و گفت:
می دانم از اين گل ها خوشت آمده است.به زنـــــــــــــم می گويم كه

دادم شان به تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دستـه گل را پذيـرفت و

پيــــــــــرمـرد را نگاه كــرد كه از پلـه‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد
قبرستان كوچک شهر می شد




:: بازدید از این مطلب : 831
|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
ن : bahram3
ت : چهارشنبه 21 تیر 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران