عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

پدرو پسری را نزد حاکم بردند که چـوب زنند.

 

اوّل پدر را انداختند و صد چوب زدند،آه نکرد و دم نـزد.

 

بعد ازآن پسر را انداختند و چون یک چوب زدند،پدرآغاز ناله وفریاد کرد.

 

حاکم گفت:

تـو را صد چوب زدند ودم نـزدی،به یک چوب که پسرت را زدند این ناله وفریاد چیست؟


گفت:آن چوب ها که بر تن من آمد تحمل میکردم اکنون برجگرم می آید تحمل ندارم.




:: بازدید از این مطلب : 743
|
امتیاز مطلب : 254
|
تعداد امتیازدهندگان : 73
|
مجموع امتیاز : 73
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 20 اسفند 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران