عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

نوزده سال تمام قافله سالار بود.

سوار اسبش میشد و کاروان می برد مکه.

آن سال هرچه اصرارش کردند،زیربار نرقت.

مثل بچه ها می نشست و گریه میکرد که:

«این همه رفتم و آمدم،آقا را ندیدم.چه فایده یک بار دیگر هم بروم؟» 

اسب ها و شترها آماده حرکت بودند.

مثل هرسال اسب او جلوی همه بود.

توی خواب بهش گفته بودند:

«دل مردم را نشکن.امسال هم برو،دست خالی برنمی گردی.» 

شب آخر،نیمه های شب،توی مسجدالحرام.

کسی زد روی شانه اش:«علی بن مهزیار را می شناسی؟» 

سرش را تکان داد: «خودمم» 

گفت: «دنبالم بیا.» 

رفت. خیمه ای نشانش داد،وسط بیابان:«چرا معطلی؟ امام منتظر است.» 

 .... 

سحرخیز مدینه کی می آیی؟...




:: بازدید از این مطلب : 610
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
ن : bahram3
ت : جمعه 26 آبان 1391
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران