عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

روزی بهلول،نـزد خلیفه "هارون الرشید" نشستـه بود.

 

جمع زیادی از بزرگان هم خدمت خلیفه بودند.

 

طبق معمول،خلیفه هوس کرد سربه سر بهلول بگذارد.

 

در این هنگام صدای شیهه‌ی اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.

 

خلیفه به مسخره به بهلول گفت:

 

بـرو ببین این حیوان چه میگوید،گویا با تو کار دارد.

 

بهلول رفت و بر گشت و گفت:

 

این حیوان میگوید:مـرد حسابی!حیف از تو نیست با این "خJرها" نشسته ای؟

 

زودتر از این مجلس بیــرون بــرو؛ ممکن است که: "خـریت" آنها در تـو اثـر کند!

 

 




:: بازدید از این مطلب : 618
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : bahram3
ت : سه‌شنبه 06 اسفند 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران