عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :

******************** ******************** ***************

 

یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.

 

یه تاکسی می گیره،وقتی به محل میرسن،به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم.

 

راننده میگه نمیشه،چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.

 

چرچیل از این حرف خوشش میاد و به راننده 10پوند میده.

 

راننده میگه: گور بابای چرچیل،هر وقت خواستی برگرد!

 

******************** ******************** ***************

 


 

 

******************** ******************** ***************

می گویند: "مریلین مونـرو" یک وقتی نامه ای به  البرت اینشتین"نوشت:

فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم

 

******************** ******************** ***************

بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تـو...چه محشری می شوند!

 "اینشتین"در جواب نوشت:ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانـوم.

 واقعاً هم که چه غوغایی میشود!

ولی این یک روی سکه است،فکرش را بکنید

که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی برپا میشود!

 

******************** ******************** ***************

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت و گفت:

آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر میکنم در اروپا قحطی افتاده است

برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم

عامل این قحطی شما هستید!

******************** ******************** ***************

روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:«شما برای چی می نویسید استاد؟»

برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان»

نویسنده جوان برآشفت که:«متأسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ می نویسم!» 

و برنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»

******************** ******************** ***************

نانسى آستـور - (اولین زنى که در تاریـخ انگلستـان به مجلس عــوام بریتانیـاى کبیــر راه یافتـه

و این موفقیت را درپى سخت کوشى و جسارت هایش بدست آورده بود)-روزى ازفرط عصبانیت

به وینستون چرچیل  رو کرد و گفت: من اگر همســر شما بـودم تـوى قهوه‌تان زهـر مى‌ریختــم.

چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگر شوهـر شما بـودم می خوردمش.

******************** ******************** ***************
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کــوچه باریکی که فقـط امکان عبـور یه نفـر رو داشته… رد میشده

…که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش میرسه…بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه

می کنن…رقیبه میگه من هیچوقت خـودم رو کـج نمی کنـم تا یه آدم احمق از کنـار من عبـور کنه…

چرچیل در حالیکه خودش رو کج میکرده… میگه ولی من این کار رو می کنم!

******************** ******************** ***************

 



:: بازدید از این مطلب : 580
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
ن : bahram3
ت : شنبه 02 شهریور 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران