ای درد بیـــــا تا که غزل خسته نماند
از شعر فقط،دایــــــرهای بسته نماند
ای کاش بلالـی بـرسـد صـوت اذان را
تا بانگ فقـط بـر سـر گلدستـه نماند
بشکن، پس از آن حرف شکستن بزن ای دل
تا قلب غــــــزل های تــــــو نشکسته نماند
از دل به در آیـیــد کـه در دل بنشیـنیـد
تا قــافیـه جــا گیـرد و ننشستـه نماند
ای اهل ادب فـرصت نشـر است بچاپید
کاین حـال به هم ریخته،پیـوسته نماند
مصطفی محدثی خراسانی
از مشـرق جــان رسـیدی،در دست،پیمانه دل
یک شهـــر شـیدای چشمت،امّا تــو دیوانه دل
چون گردبادی تو را عشق،گردید و در خود نهان کرد
گنجینـه ســــرّ او شد ناگاه، ویـــــــــــــــــرانه دل
آنگاه بــا او رســـیدی،ناگاه در او شکـفتـی
شد عقل بیگانه با او،شد عشق همخانه دل
پا بی شکیب رسیدن،پــر بیقـــرار پـــریدن
در حسرت سر نهادن،یک لحظه برشانه دل
یک عمر پیچیدی از درد،یک دم شکایت نکردی
افشاند رنـگ حقیقت،داغت بـــر افســــــانه دل
حالا که شاد و شکوفا،رفتی از این خانه بی ما
حالا که از پیله رستی، بــــر بال پـــــــروانه دل
از ما سلامی به خورشید،از ما سلامی به باران
یادی کن از مـا در آن بــزم،در بــزم مسـتانه دل
مصطفی محدثی خراسانی
:: بازدید از این مطلب : 509
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2